استنباط است ، چون وقتى كه خوب دقت مىكنيم مىبينيم اطلاع ما از خورشيد عبارت است از آن شكلى كه در چشم خودمان احساس مىكنيم . مىگوييم : آن را « مىبينيم » . « مىبينيم » يعنى چه ؟ يعنى تصويرى در چشم ما وجود دارد . مىگوييم حرارتش را لمس مىكنيم . آيا ما با خورشيد يعنى آن موجودى كه در فاصلهء دهها ميليون كيلومترى ما وجود دارد و در وجودش شك نداريم تماس مستقيم عينى داريم ؟ نه . خورشيد براى ما مثل ملاصدراى زمان گذشته است منتها ملاصدرا با ما فاصلهء زمانى دارد و خورشيد با ما فاصلهء مكانى دارد . او را با علائم و نشانهها به وجودش يقين داريم ، اين را هم با علائم و نشانهها به وجودش يقين داريم .
اينها مثالهاى جزئى است و براى تفهيم مطلب خوب است ؛ مثالهاى كلىتر بزنيم .
مثال سوم
از اين مثالها بالاتر خود ماده است . ما اول قبول مىكنيم كه ماده براى ما معقول اولى است ، يعنى مستقيماً از وجودش آگاه هستيم ، ولى اگر آگاهيهاى خودمان را بشكافيم مىبينيم هيچكدام از اين آگاهيهاى ما آگاهى مستقيم از خود ماده نيست .
ما رنگ ماده را مىبينيم ؛ رنگ ماده خود ماده نيست . حجم ماده را مىبينيم ؛ حجم ماده خود ماده نيست ، چون همين ماده مىتواند حجمش كمتر باشد و مىتواند حجمش بيشتر باشد . حرارتش را لمس مىكنيم ؛ حرارت ماده خود ماده نيست .
برودتش را لمس مىكنيم ؛ برودت ماده خود ماده نيست . ريزى و درشتىاش را لمس مىكنيم ؛ ريزى و درشتى ماده خود ماده نيست . بويش را احساس مىكنيم ؛ بوى ماده خود ماده نيست . همهء اينها علائم و نشانههاى ماده هستند .
هيوم در اين مورد خيلى دقيق شده است . هيوم گفت : اصلًا چرا من بايد وجود يك جوهر مادى را فرض كنم ؟ من وقتى به حس خودم اعتماد دارم مىبينم يك چنين مجموعهاى از اين عوارض وجود دارد ، اما اينكه جوهرى وجود دارد به نام ماده كه اين عوارض در آن متمركز است و اينها همه حالات آن هستند ، اين را نمىدانم .
او از نظر منطق خودش خيلى هم درست گفته است ، ولى ما شك نداريم كه