اين است كه قياس متكى به تجربه نيست ، بلكه تجربه متكى به قياس است .
البته مقصود اين نيست كه قياس در هيچ جا متكى به تجربه نيست ، بلكه مقصود اين است كه هر تجربهاى متكى به قياس است ولى قياس ممكن است مبادى خودش را از تجربه گرفته باشد و ممكن است از تجربه نگرفته باشد . از اين جهت است كه اصل ، قياس است نه تجربه ؛ يعنى انسان به كمك قياس تجربه را تأييد كرده است نه اينكه به كمك تجربه قياس را تأييد كرده باشد .
پس معلوم شد كه ذهن ما در اثر تجربهها موارد جزئى را گسترش و تعميم مىدهد و اين تعميم دادن خودش يك نوع سير صعودى و يك حركت عمودى براى ذهن است كه از جزئى به كلى مىرسد .
« استنباط » يا حركت عمقى ذهن
علاوه بر اين مطلب كه گفتيم ذهن قادر است يك تئورى بسازد و بعد آن را تعميم بدهد ، يك مطلب ديگرى هست و آن اين است كه فعاليت ذهن در تصديقهاى خودش به همين مقدار كه گفتيم محدود نمىشود ؛ يعنى شناختهاى انسان محدود به اين حد نيست كه مثلًا يك تئورى بسازد - تئورىاش هرچه مىخواهد باشد و بعد