فلسفى ، حقايق ناديدنى و به تعبير ديگر حقايق معقول به دست ذهن مىآيد .
از اين جهت است كه « ايستِ » جناب كانت به فلسفهء ماوراء الطبيعه بسيار بى جا بوده است . ذهن مىتواند به معقولاتى كه ماوراى حس است برسد و اساساً بسيارى از امور مادى هم داخل در همين حوزه است ، يعنى ذهن با نفوذش ، به آن امر مادى رسيده است . حتى زمان و حركت هم از اين قبيل هستند . حركت به شكلى كه حركت هست به تعبير ملاصدرا محسوس به كمك عقل يا معقول به كمك حس است . ما اشتباه مىكنيم كه خيال مىكنيم حركت ، محسوس صرف است ؛ يك معناى عقلى هم در آن دخالت دارد . آنچه كه تنها آن را حس مىكنيم تعريف حركت نيست ، كه مطلبى است كه در جاى خود بايد بحث شود .
يك نمونه از اين نحو حركت ذهن كه در دنياى علم امروز شناخته شده است « شعور باطن » ى است كه جناب فرويد كشف كرده است . اين شعور باطن چيست ؟ .
ما يك « شعور ظاهر » داريم كه همين است كه همه احساس مىكنيم ؛ همين است كه من يك ادراكاتى ، ميلهايى ، احساساتى ، لذاتى و غرائزى دارم . شعور ظاهر يعنى آن دنياى « من » ى كه من الآن آن را وجدان مىكنم . فرويد مىگويد يك شعور ديگرى هست كه ماهيتش ماهيت شعور است ولى انسان در شعور ظاهرش وجود آن را درك نمىكند ، يعنى آن را وجدان نمىكند ، ولى چنين چيزى وجود دارد . از كجا مىگويد وجود دارد ؟ مىگويد از قرائن ، از آثار و از نشانهها پى مىبريم به اينكه يك چنين دنيايى وجود دارد . درست هم مىگويد ؛ يعنى اين آثار و اين نشانهها به تعبير قرآن « آيه » اند و علامتاند براى اينكه ما بگوييم يك دنياى غيرمستشعر و يك دنياى مغفول ولى از نوع روح و از نوع شعور وجود دارد ، يك دنياى مغفول كه بزرگتر و وسيعتر از اين دنياى غيرمغفول است و اين دنياى غيرمغفول درمقابل آن مثل يك كوه يخى است كه در يك اقيانوس فرورفته باشد كه فقط مقدارى از آن نمايان است . مثلًا اگر بخواهند قسمت كنند چنانچه اين را يك جزء از كل درنظر بگيريم نُه جزئش آن است و شايد اگر اين را يك جزء درنظر بگيريم نود و نه جزئش آن است . در قديم وقتى يك آدم كوتوله را مىخواستند بگويند كه خيلى شيطان است مىگفتند اين همين قدر كه هست ده برابرش توى زمين است . حال امروز واقعاً بايد گفت هركس هرمقدارى كه هست ده برابرش مخفى است .
از كجا علم اين را كشف مىكند ؟ از همين « نفوذ در باطن » ؛ يعنى آن را وجدان
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 326
مساهمون: مرتضى مطهرى
ص٣٢٦