آن را تعميم بدهد ( به همين شكلى كه گفتيم ) ، بلكه ذهن يك نوع كار ديگر هم دارد كه آن نوع كار ديگر را مىتوان « استنباط » ناميد ( كه در اين حدود ، اصطلاحى است كه راسل هم دارد ) و مىتوان آن را يك نوع حركت عمقى براى ذهن ناميد ؛ چطور ؟ .
ما وقتى كه معارف و شناختهاى خودمان را خوب بررسى مىكنيم مىبينيم كه عليرغم آنچه كه در ابتدا خيال مىكنيم و بسيارى از چيزها را معقول اوّلى خودمان مىدانيم ( و به اين معنا معقول اوّلى مىدانيم كه خيال مىكنيم اينها ديگر بدون واسطه وارد ذهن ما شدهاند ) وقتى خوب دقت مىكنيم مىبينيم اتفاقاً همينها يك سلسله امور استنباطى است ، يعنى امورى است كه ما آنها را از امورى كه در ذهنمان آمده است استنباط كردهايم ؛ كأنه ذهن ما بهطور عمقى از اين پرده عبور كرده و به درون رفته است . حال مثالهايى عرض مىكنيم .
مثال اول
اگر از ما بپرسند كه آيا ملاصدرا در دنيا وجود داشته است يا نه ، چه مىگوييم ؟
مسلّماً مىگوييم وجود داشته است . آيا شك داريم كه ملاصدرا در دنيا وجود داشته است ؟ آيا شك داريم كه در حدود سه چهار قرن پيش مردى كه حكيم ، فيلسوف و عارف بوده و اسمش اين بوده و كتابهايى از او باقى مانده است در دنيا وجود داشته است ؟ همانطور كه در وجود يك امر حاضر عينى زمان خودمان شك نداريم و همانطور كه در وجود خودمان شك نداريم در وجود شخصى در آن زمان با اين مشخصات شك نداريم .
اما اگر از ما بپرسند كه آيا وجود ملاصدرا براى شما يك امر محسوس است ، چه مىگوييم ؟ مىگوييم : نه ، محسوس نيست . اگر محسوس نيست پس از كجا مىگوييد وجود داشته است ؟ مىگوييم كه خبرش را از مردم شنيدهايم و در كتابها خواندهايم و به اصطلاح طلبگى به « تواتر » بر ما ثابت شده است . مگر غير از اين است كه وجود او به تواتر بر ما ثابت شده است ؟ اينكه وجود او به تواتر براى ما ثابت شده است معنايش اين است كه اگر يك نفر از وجود چنين شخصى خبر مىداد و او هم از يك نفر ديگر و او هم از يك نفر ديگر و او هم از يك نفر ديگر تا برسد به آن زمان ، احتمال دروغ و خطا مىداديم ؛ اگر به دو سند هم خبر وجود چنين شخصى به