چنين چيزى وجود دارد ؛ يعنى وجود ماده براى ما يك « استنباط » است . اين استنباط يعنى چه ؟ يعنى ما از مجموع اين علائم و نشانهها به وجود چيزى كه هيچ وقت بهطور مستقيم نمىتواند به ما رخ بنمايد و اساساً رخش همينها هستند ، پى مىبريم و به وجودش يقين داريم .
پس اين مسأله باز غير از مسألهء تعميم و گسترش دادن است ؛ اين يك نفوذى است كه معرفت در عمق اشياء مىكند و حال آنكه اين معرفت را حس به او نرسانده است . حس آيهها و نشانههاى آن را به او نشان داده است . اين محسوس براى ما مثل يك فلش شده است ، فلشى كه به يك درون دارد اشاره مىكند كه يك چنين چيزى است .
حركت عمقى ذهن در معرفت اشياء يا . نفوذ از ظاهر به باطن و از فنومن به نومن
اين است كه ذهن در معرفت خودش يكى از كارهايى كه مىكند نفوذ در باطن است . ذهن مىتواند از ظاهر اشياء به باطن آنها و يا به قول كانت از « فنومِن » به « نومن » نفوذ كند . ظاهر يعنى همان حد محسوسات و باطن يعنى آنچه كه به حس درنمى آيد . يكى از كارهاى مهم ذهن نفوذ در باطن است . فنومن كه اين حرفها را به ما نمىگويد . به قول جلال الدين دوانى حس فقط به ما مىگويد « بياض » . تا من در مرحلهء حس هستم « بياض » و « ابيض » اساساً براى من يك چيز است . عقل است كه به واسطهء نفوذ خودش در باطن اشياء به من مىگويد : نه ، اين « بياض » يك چيزى در زير خودش دارد به نام « ابيض » كه اين « بياض » صفت اوست .
پس ما در معرفتهاى تصديقى مىتوانيم نفوذى به اين نحو يعنى يك نفوذ عمقى هم بكنيم كه اين غير از آن حركتهاى صعودى است كه از جزئى به كلى سير مىكنيم و از كلى در حالى كه گسترش دادهايم بار ديگر به سوى جزئيات برمىگرديم ؛ يعنى اول از جزئى به سوى كلى مىرويم ، بعد در كلى يك حركت افقى گسترش داده شده مىكنيم و دومرتبه سير نزولى مىكنيم و مىآييم باخارج تطبيق مىكنيم . غير از اينها ذهن در معارف خودش يك كار ديگر هم دارد و آن اين است كه يك نفوذ عمقى در باطن اشياء مىكند و در اين نفوذ عمقى است كه باز در مرحلهء تصديقات حقايق