هامش
اگر انسان صدهزار مورد را هم استقراء كند به يقين نمىرسد ؛ بازهم جزئى است ، پايش مىلنگد ؛ آخرش هم ظنى است ؛ چرا ؟ براى اينكه در استقراء فقط يك مشاهدهء سطحى است ، انسان فقط مىبيند ، مىگويد اين را ديدم اينطور است ، آن را ديدم اينطور است .
اين مثال را هميشه ذكر كردهايم كه فرض كنيد شما وارد يك شهرى بشويد و مردم آن شهر را يك يك استقراء كنيد ، از اين يكى بپرسيد زبان شما چه زبانى است و او بگويد مثلا انگليسى است ، از آن ديگرى بپرسيد ، او هم بگويد انگليسى است ، از فرد ديگرى بپرسيد ، او هم بگويد انگليسى است . اگر صدهزار نفر از اين مردم را به همين ترتيب سرشمارى كرديد و دانستيد كه زبان همهء آنها انگليسى است و فقط ده نفر باقى ماند آيا اين ده نفر را شما مىتوانيد بهطور صددرصد بگوييد - يعنى هيچ شك نداشته باشيد - كه زبانشان انگليسى است ؟ اتفاقاً ممكن است همان ده نفر زبانشان انگليسى نباشد . اگر همهء مردم اين شهر را استقراء كرديد بجز آن يك نفر آخر ، باز اين احتمال وجود دارد كه همين نفر آخر زبانش انگليسى نباشد . چرا چنين است ؟ براى اينكه اين صدهزار نفر را كه شما بررسى كرديد ، همين قدر دانستيد كه آنها زبان انگليسى را مىدانند ، ولى زبان يك امرى نيست كه به طبيعت اين انسان از آن جهت كه انسان است بستگى داشته باشد يا به طبيعت اين شخص كه اهل اين شهرِ مثلا الف است بستگى داشته باشد .
- اين لازمهاش اين است كه ما از قبل « طبيعت » را شناخته باشيم .
استاد : نه . شما وقتى كه اين انسان را بررسى مىكنيد مىبينيد زبان انگليسى را ياد گرفته و اكتساب كرده است . يك سلسله علل خارج از وجود اين انسان در دانستن زبان انگليسى دخالت داشته است . زبان يك امرى است كه اگر انسان در محيطى قرار بگيرد كه محيط آن زبان باشد و يا در محيطى قرار بگيرد كه به اين زبان نياز مبرمى باشد آن زبان را فرا مىگيرد بدون اينكه انسانيت انسان اقتضا كرده باشد يا « اين شهرى بودن » او اقتضا كرده باشد ، بلكه علل ديگر چنين اقتضايى كرده است .
- خوب ، ما كه از قبل اين را مىدانيم الآن دنبال چه هستيم ؟ .
استاد : ما دنبال همين استقراء هستيم ؛ غير از استقراء هيچ كار ديگرى نداريم . ما فقط مىخواهيم افراد به دست بياوريم ؛ مىخواهيم آمار به دست بياوريم . در اين گونه موارد شما نمىتوانيد تجربه به كار ببريد . تجربه وقتى است كه بتوانيد آن را در لابراتوار مورد آزمايش قرار دهيد . تجربه در مورد امرى است كه مربوط به واقعيت او باشد مانند اينكه خون انسانى را تجزيه كنيد . اگر او را در لابراتوار برديد و در لابراتوار انگليسى حرف زد آن وقت معلوم مىشود انگليسى حرف زدن او مربوط به طبيعت و واقعيت اوست ؛ ولى اين مربوط به طبيعت و واقعيت او نيست ، مربوط به يك سلسله علل و عوامل خارج از وجود اين شىء است و شما نمىتوانيد اين را از اين عوامل خارجى تخليه كنيد و لذا هيچ وقت هم به نتيجه نمىرسيد .
- آيا اين مبتنى بر اين فرض نيست كه ما از قبل مىدانيم كه چه چيزهايى به طبيعت و واقعيت اين شىء مربوط