هامش
تجربه به هر مقدار هم كه قوّت دارد به اعتبار آن اصل است ، يعنى به اعتبار اين است كه ما طبيعت شىء را كشف كردهايم .
- گاهى مىگويند كه ما هيچ وقت نمىتوانيم مطمئن شويم كه واقعاً هيچ امر مقارنى وجود ندارد .
استاد : بسيار خوب ، اين نزاع صغروى است نه كبروى . ولى اگر به همينها بگوييم كه اگر ما مطمئن شديم كه امر مقارنى وجود ندارد - يعنى اگر واقعاً وجود نداشته باشد - چه مىگويند ، بازهم مىگويند نه ؟ اگر به آنها بگوييم درست است كه ما نمىتوانيم كشف كنيم امر مقارنى نيست ولى اگر واقعاً امر مقارنى نباشد آيا طبيعت يك جور عمل مىكند يا چند جور ، چه مىگويند ؟ مىگويند نه ، اگر واقعاً امر مقارنى نباشد يك جور عمل مىكند .
وقتى كه در يك جاى ديگر تجربه خلاف اين را ثابت كرد مىگويد تجربهمان ناقص بوده است ؛ نمىگويد حالا طبيعت ميل كرده است كه خلاف اين عمل كند ، بلكه مىگويد تجربهء قديم ناقص بوده است . بنابراين در آن قياس خفى كه ذهن تشكيل مىدهد هيچ اشكالى نيست ؛ هرچه اشكال هست درتجربه است ؛ والّا آن قياس كه مىگويد اگر تو كشف كردى كه اين اثر به طبيعت اين شىء - يعنى به خود اين شىء - مربوط است نه به امر ديگر ، خود اين ديگر نمىتواند دوجور عمل كند ، مطلبى است كه هيچ شك بردار نيست . هرچه شك بردار است از ناحيهء اين است كه عملا آيا تجربه كامل هست يا كامل نيست .
- آن وقت تعريف ما از « طبيعت » چيست ؟ .
استاد : طبيعت يعنى هر واقعيتى كه يك اثرى داشته باشد . آيا در اينجا يك واقعيتى موجود است كه اثرى دارد يا نه ؟ .
- كجا دور اين واقعيت را خط مىكشيد كه « اين » ، « اين واقعيت » است ؟ .
استاد : همين كه اين واقعيت را درنظر مىگيريم كه اين واقعيتى است درمقابل واقعيت هوا ، درمقابل واقعيت آتش و درمقابل واقعيت يك شىء ديگر . در اين كه ديگر ترديد نداريم .
آن وقت من مىگويم كه رسيدهام به اين واقعيت ، رسيدهام به همين واقعيت . اسمش را هرچه مىخواهيد بگذاريد ، من به همين واقعيت رسيدهام و هرجا اين واقعيت هست اين اثر هم هست و من كوشش كردهام مقارنها را هم عقب زدهام ، فهميدهام هيچ امر مقارنى دخالت ندارد .
- آنها هم خودشان همين [ يكنواختى ] طبيعت را مىگويند «uniformity of nature» .
استاد : بله ، آنها هم همين را مىگويند . اسمش مسألهاى نيست . شما اصلا به اسمش كارى نداشته باشيد . من همين واقعيت را دارم مىگويم ، اسمش را مىخواهى « طبيعت » بگذار ، مىخواهى نگذار .
- چه چيزى باعث مىشود كه در « شير يا خط » وقتى به قول شما هزار بار شير مىآيد ما بار هزارويكم به اين قطعيت نمىرسيم درحالى كه آن هم يك فنومنى است ولى در اينجا به اين قطعيت مىرسيم ؟ .
استاد : در آنجا به اين قطعيت نمىرسيم براى اينكه آنجا مثل استقراءهاست . در استقراء