لِلرَّبْطِ وَالنَّفْسِى الْوُجودُ اذْ قُسِم * فَالْجَعْلُ لِلتَّأْليفِ وَالْبَسيطِ عَم
يعنى چون وجود تقسيم مىشود به ربط و نفسى ( در اينجا چون ضرورت شعر بوده است گفته است « ربط » و الّا مقصود از « ربط » همان « رابط » است ؛ « للرّبط » يعنى « للرّابط » ) پس جعل هم بر دو قسم است : يا بسيط است يا تأليفى . جعل تأليفى يعنى جعل وجود رابط ، و جعل بسيط يعنى جعل وجود نفسى .
ملاك نيازمندى به جعل
حاجى در شعر بعد مىگويد :
فى عَرَضىٍّ قَدْ بَدا مُفارِقا * لاغَيْرَ بِالْجَعْلِ الْمُؤَلَّفِ انْطِقا
سخن در اين است كه جعل تأليفى در كجاست ؟ مىگويد جعل تأليفى فقط در يك جاست ، آنجا كه دو شىء داشته باشيم كه يكى معروض باشد و ديگرى عارض و رابطهء معروض با عارض رابطهء امكانى باشد نه رابطهء ضرورى ، يعنى ممكن باشد كه اين عارض براى اين معروض وجود داشته باشد و ممكن باشد كه وجود نداشته باشد ؛ مثل « انسان » كه ممكن است عالم باشد و ممكن است عالم نباشد ولهذا گاهى انسان عالم است و گاهى عالم نيست ؛ يك فرد از انسان عالم است و فرد ديگرى از انسان عالم نيست . جعل تأليفى فقط در چنين مواردى جا دارد ، يعنى آنجايى كه معروض مىخواهد به يك عرضى مفارق متصف شود ، لاغير .
اين « لاغير » يعنى هر تركيبى كه از نوع تركيب معروض با عرض مفارق نباشد جعل تأليفى در آنجا معنى ندارد و به طريق اولى جعل بسيط هم معنى ندارد ؛ نه مجعول است به جعل تأليفى و نه مجعول است به جعل بسيط ، و اساساً غيرمجعول است .
مثلًا « الجاعل يجعل الانسان » ، حال يا ماهيت انسان را افاده مىكند يا