هامش
است ؟ آخر ذهن بعد كه مىگويد هر آتشى در هرجا كه باشد مىسوزاند اين به چه ملاك و بر چه اساسى است ؟ با تمثيل كه مسأله حل نمىشود . اگر ما گفتيم زيد را ديديم كه انسان بدى بود ، عمرو را هم ديديم انسان بدى بود ، حسن را هم ديديم انسان بدى بود ، حسين را هم ديديم انسان بدى بود ، آيا مىشود بگوييم پس احمد هم انسان بدى است ؟ اين همان تمثيل معروف است . ممكن است براى شما يك ظنى ايجاد كند ولى نمىتواند براى شما قاعده - يك قاعدهء ضرورى - باشد كه حتماً اين شخص هم بد است و محال است غير از اين باشد . ولى در تجربه ، شما به يك اصل ضرورى مىرسيد ، مىگوييد محال است غير از اين باشد .
- مىگوييم قاعدتاً اينطور است .
استاد : نه ، [ اين كه مىفرماييد ] چه قاعدهاى است ؟ هيچ قاعدهاى در كار نيست . مسألهء تداعى ذهنى انسان ، اينكه يك مورد را ديد ، دو مورد را ديد ، سه مورد را ديد ، بعد كم كم عادت مىكند و تداعى ذهنى پيدا مىكند ، اين مطلبى است كه در جاى خود صحيح است . ولى در مورد تداعيها اگر صدهزار بار هم تداعى شود در آن بار صدهزارويكم نمىتوانيم بگوييم كه حتماً چنين مىشود . از كجا بگوييم ؟ شايد همين يكى نشود .
درست مثل « شير يا خط » است . اگر شما هزار بار تكرار كرديد و مثلًا شير آمد ذهن شما ديگر بسيار آماده مىشود كه بگويد براى بار هزارويكم هم حتماً شير خواهد آمد . ولى اگر بگويند آيا قطعاً مىتوانى چنين حكمى كنى و مىتوانى بگويى : شير آمدن ضرورت دارد و محال است خلافش واقع شود و شير نيايد ، مىگويد نه ، ممكن است در بار هزارويكم خط بيايد .
ولى در آنجا اينطور نيست كه بگوييد ما بعضى از آبهاى دنيا را تجربه كردهايم ، از كجا معلوم است كه اين آب همچنين باشد ، شايد اين آب اينطور نباشد . مىگوييم نمىشود چنين چيزى نباشد . در اينجا مسألهء ضرورت حاكم است . آب كه نمىشود دوجور باشد .
آب طبيعتى دارد و ما به اثر طبيعت آب رسيدهايم و كشف كردهايم كه طبيعت آب چنين نقشى دارد . چون طبيعت آب را كشف كردهايم و طبيعت آب در اينجا هم هست پس اين آب هم همان اثر و همان خاصيت را دارد .
- حال آيا واقعاً نمىشود كه يك آب ديگرى با خاصيت ديگرى در يك جا وجود داشته باشد ؟ اگر يك موقع از نظر علمى اين مطلب كشف بشود و به ما بگويند كه مثلا در قلهء اورست آبى هست كه اگر حرارتش بدهند سردتر مىشود چه مىگوييم ؟ اگر از اين عجايب علمى به ما بگويند ما چه مىگوييم ؟ .
استاد : نه ، اگر شما در اينجا به تجربه رسيديد و طبيعت آب را كشف كرديد مىگوييد آن حتماً آب نيست ، مثلًا مخلوطى دارد و وضع ديگرى دارد ؛ يعنى محال است كه ذهن شما بگويد آن آب در قلهء اورست با اين آب هيچ فرقى ندارد و در حالى كه هيچ فرقى ندارد اينطور است . فوراً ذهن در اينجا حكم مىكند كه آن حتماً آب نيست .
البته اين مطلب را كه من عرض مىكنم نمىخواهم بگويم انسان در همه جا مىتواند به تجربهء كامل برسد ؛ نه ، اغلب تجربهها ضعيف است . من اين حرف را قبول دارم . ولى