تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 295

مساهمون:

ص٢٩٥
استقلال ماهيتى و استقلال مفهومى هم ندارند ؛ يعنى بدون اشياء ديگر قابل تصور نيستند ؛ تا شىء ديگر را تصور نكنى آن قابل تصور نيست ؛ يعنى هميشه بايد در ضمن تصور شىء ديگر تصور شود . كأنّه تصورش هم جنبهء ضمنى دارد نه جنبهء استقلالى ؛ به يك نوع تصور ضمنى بايد آن را تصور كرد . همين كه به آن جنبهء مستقل بدهى از حقيقت خودش جدا شده است يعنى آن خودش ديگر خودش نيست بلكه چيز ديگرى است . اينها را مىگويند « معانى حرفى » و يا مىگويند « مفهومهايى كه فقط روابطند » ، « مفهومهايى كه روابط محض هستند » . اين روابط مادامى روابطند كه در ضمن اشياء ديگر تصور شوند . اينها به هيچ وجه امكان اين را كه در ذهن به‌طور مستقل تصور شوند ندارند . همين قدر كه جنبهء استقلال به آنها بدهيد از رابطه بودن مىافتند ؛ و اتفاقاً همين روابط و همين مفاهيم غيرمستقل در مفهوميت ، نقش عظيمى در تفكر انسان دارند و اصلًا تفكر انسان به همان اندازه كه بستگى دارد به معانى و مفاهيم مستقل ، بستگى دارد به همين معانى و مفاهيم غيرمستقل ؛ و شايد بشود گفت - و بلكه بايد گفت - كه فرق انسان با غير انسان در تصور كردن آن معانى و مفاهيم مستقل نيست ، در همين معانى و مفاهيم غيرمستقل است ، يعنى در همين روابط است كه ذهن انسان قادر است روابط را در حالت رابطه بودن درنظر بگيرد ولى ذهن يك كودك در ابتدا قادر نيست روابط را در حالت رابطه بودن درنظر بگيرد ، و همچنين قرائن نشان مىدهد كه اذهان حيوانات قادر نيستند روابط را در حالت رابطه بودن درنظر بگيرند . تفكر انسان بستگى دارد به اينكه ذهن بتواند اين روابط را به صورت روابط و به‌طور غيرمستقل در مفهوميت درنظر بگيرد . همين مثال معروفى را ذكر مىكنيم كه از ادبا شروع شده و بعد در كلمات ديگران هم آمده است . مىگوييم : « سِرتُ من البصرة الى الكوفة » يعنى از بصره تا كوفه سير كردم . اين خودش يك فكر است ، يك تفكر است ولو در مورد يك امر جزئى « 1 » . در اينجا شما مىگوييد : سير كردم من از بصره تا كوفه . در اين تفكر شما چند مفهوم آمده است :
هامش
( 1 ) . البته مسائل كلى و جزئى از اين جهت هيچ فرقى با يكديگر ندارند . مثلا اگر شما بگوييد آهن در اثر حرارت منبسط شود آن هم از اين جهت مثل همين است .