تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 298

مساهمون:

ص٢٩٨
وقتى من مىگويم : « سير ، مَن ، ابتدا » در اينجا من « ابتدا » را يك امر جدا و مستقل تصور كرده‌ام ، آن وقت حركت هم فقط به صورت يك معناى مستقل است و حركت و ابتداى حركت هيچ ربطى به هم ندارد و هيچ به هم نمىخورد ، ولذا آن معنا را كه « سرت من البصرة الى الكوفة » افاده مىكرد افاده نمىكند . ولى در آنجا كه مىگويم : « سرت من البصرة الى الكوفة » اين سير به همان شكلى كه در عالم واقع انجام شده است در ذهن من نقش مىبندد . وقتى مىگويم : « سير ، مَن ، ابتدا » ، چند نقش مستقل از هم در ذهن من مىآيد ، اما واقعيت كه اين‌طور نيست . تازه هيچ معنايى هم به من نمىفهماند . ولى وقتى مىگويم : « سرت من البصرة الى الكوفة » ، واقعيت به همان شكلى صورت گرفته است كه من در ذهن شما منعكس مىكنم . اين است كه اگر من بخواهم معناى « مِن » را از « سير » و « بصره » جدا كنم يعنى معنى مستقل به آن بدهم آن ديگر معنى حرفى نيست ، آن ديگر رابطه نيست و چون رابطه نيست نمىتواند واقعيت را آنچنان كه هست منعكس كند . پس ما مىرسيم به اينكه يك سلسله معانى هميشه در ذهن ما هست كه تفكرات ما بدون آنها امكان ندارد . اين معانى معانىاى است كه فقط در ضمن معنى ديگر قابل تصور است و چيزهايى را بيان مىكند كه هيچ نوع استقلالى و بلكه هيچ نوع وجودى غير از وجود آن معانى كه به آنها چسبيده‌اند ندارند . اينها را مىگويند « معانى حرفيه » . پس ما به دوگونه معنى برمىخوريم : معنى اسمى و معنى حرفى .

قدرت ذهن در ساختن معانى اسمى از معانى حرفى

ضمناً يك مطلب ديگر هم ما از اين بحث فهميديم و آن اين است كه ذهن ما قادر است از معانى حرفيه معانى اسميه بسازد ، يعنى قادر است معنى حرفى را به معنى اسمى تبديل كند . البته وقتى كه تبديل مىكند ديگر آن خاصيت رابطه بودن از آن گرفته شده است ، ولى ذهن مىتواند چنين تبديلى را بكند . مثلًا در همان مثال « سير كردم از بصره تا كوفه » ، « ابتدا » به صورت معنى حرفى در ذهن من آمده است و « انتها » هم به صورت معنى حرفى ، ولى بعد ذهن من قادر است كه از همين ابتداى