بزرگى كه در مسألهء شناخت وجود دارد اين است .
علت اصلىاش اين است كه اگر اين معانى يعنى همين معقولات ثانيه يك عناصر مستقلى مىبود و هيچ ارتباطى با معقولات اوليه نمىداشت و ميان اينها و معقولات اوليه جدايى كامل حكمفرما مىبود - به آن شكلى كه كانت ميان امور قبلى خودش و امور ذهنى فرض كرده است - ما نمىتوانستيم به كمك اين معانى عالم خارج را كشف كنيم . اگر اينها يك سلسله پيش ساختههاى ذهن بودند و ما قائل بوديم كه [ براى تحقق هر شناختى ] يك مقدارى اشياء از خارج مىآيد ، يك مقدار هم ذهن از خودش سرمايهء قبلى دارد و اين دو سرمايهء جدا كه تعلق به دو دنياى مختلف دارند با يكديگر مخلوط مىشوند و از اينجا شناخت پيدا مىشود ، به همان بن بستى گرفتار مىشديم كه آقاى كانت گرفتار شده است ؛ يعنى معنى نداشت كه ما عالم خارج را با سرمايهاى كشف كنيم كه نيمش از خارج آمده و نيم ديگرش از دنياى ديگرى آمده است كه اصلًا با خارج ارتباط ندارد .
ولى مسألهء عمده اين است كه اين معقولات ثانيهاى كه براى ما ابزار معرفت و ابزار شناخت هستند حالات همان معقولات اوليه هستند در ذهن ، نه اينكه يك امورى باشند مستقل . « حالات آنها در ذهن هستند » يعنى چه ؟ يعنى معقولات اوليه وقتى كه در ذهن مىآيند خود آنها عوض نشدهاند بلكه نحوهء وجودشان فرق كرده است ؛ با وجودى وسيعتر در ذهن آمدهاند كه همان وجود كلى باشد . مثلًا اين انسان خارجى يك وجود مادى دارد كه همان ماهيت انسان است كه به وجود مادى وجود دارد . بعد همين ماهيت مىآيد در ذهن و يك وجود ديگرى پيدا مىكند كه وجود حسى است . اين وجود يك مقدار سعهء بيشترى دارد . بعد همين ماهيت مىآيد در خيال ، سعهء بيشترى پيدا مىكند ؛ مىرود در عقل ، سعهء بيشترى پيدا مىكند ؛ باز همين ماهيت است كه موجود به وجود وسيعتر شده است . كليتش يعنى همان سعهء وجودىاش .
درواقع وقتى كه ما در ذهن ، انسان را با كليت مىبينيم اين كليت فقط زاويهء ديد ما را نسبت به انسان وسيعتر كرده است ، نه اينكه اين كليت يك عنصر جداگانهاى در كنار انسان باشد . وقتى كه ما مىگوييم كليت در اينجا پيدا شد ، كارى كه اين « كليت » كرد اين است كه ديد ما را دربارهء انسان وسيعتر كرد نه اينكه يك امر ديگرى در كنار انسان گذاشت و گفت ايندو را با هم مخلوط كن ، يكى را بكن « تون »
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 274
مساهمون: مرتضى مطهرى
ص٢٧٤