خارج نداريم ، اينها همه در ذهن است ، ذهن اين كارها را انجام مىدهد ، ولى درعين حال كه ذهن اين كارها را انجام مىدهد همينها سبب شناخت خارج مىشود ؛ يعنى ما با صغرى قرار دادن و كبرى قرار دادن و نتيجه قرار دادن واقعاً يك رابطهء جديد از عالم خارج را كشف مىكنيم . ما قبلًا يك رابطهاى را در صغرى مىدانستيم و آن رابطهء « حد وسط » بود با « اصغر » و يك رابطهاى در كبرى مىدانستيم و آن رابطهء « حد وسط » بود با « اكبر » ؛ بيش از اين نمىدانستيم . ولى با تشكيل قياس يك رابطهء جديدى در خارج كشف مىكنيم و آن رابطهء اصغر است با اكبر « 1 » . ما اول كشف كرده بوديم اتحاد الف را با ب و باز جدا از آن هم كشف كرده بوديم اتحاد ب را با ج ، بعد كه به عالم ذهن آمديم و اينها را به اين شكل مرتب كرديم يك رابطهء جديد در خارج كشف مىكنيم و آن ، اتحاد الف است با ج ؛ ما در نهايت امر اين رابطه را كشف مىكنيم . مثل همان مثالهايى كه در رياضيات در باب مساوات مىگوييم . مىگوييم زاويهء الف مساوى است با زاويهء ب ، اين را مىدانيم . زاويهء ب هم مساوى است با زاويهء ج ، اين را هم مىدانيم . بعد كه ايندو را دانستيم فوراً اين مطلب به صورت يك اصل جديد برايمان كشف مىشود كه زاويهء الف هم مساوى است با زاويهء ج . پس ما به اين وسيله يك رابطهء جديدى در خارج كشف مىكنيم .
معماى بزرگ شناخت
اين چگونه است كه ما به كمك يك سلسله معانى كه خود اين معانى ذهنى محض هستند و مصداقى در خارج ندارند و از خارج هم گرفته نشدهاند حقيقتى را كشف مىكنيم كه آن حقيقت از نوع معقولات اوليه است ؟ چرا چنين است ؟ معماى .
هامش
( 1 ) . - باز خود اين رابطه هم كه با تشكيل قياس به دست مىآوريم ذهنى است .
استاد : نه ، رابطه كه در اينجا مىگوييم ، به معناى متحد بودن دو شىء است ، نه نسبت ؛ با نسبت كارى نداريم . رابطه به آن معنايى كه وقتى مثلًا مىگوييم « الف ج است » يعنى اين جيم بودن الف ( متحد بودن جيم با الف ) يك امر خارجى است . متحد بودن ، ديگر امر خارجى است .
- آن وقت رابطهء به اين معنى از نوع معقولات اوليه است ؟ .
استاد : بله ، از معقولات اوليه است . البته اينها معنى حرفى است . باز همان تعبير « معقولات اوليه هم كه بكنيم خوب است .