تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 277

مساهمون:

ص٢٧٧
هامش
استاد : البته اين مسأله در الهيات بايد بيايد ، چون مربوط به الهيات است . - تعبير « وحدت ماهوى » يك تعبير مجازى است ؟ . استاد : نه ، ماهيت چون امر اعتبارى است لذا مىتواند به وجودهاى مختلف موجود شود ك از اين وجودها وجودهاى كاملتر هستند و بعضى وجودهاى ضعيف‌تر ، ولى همان ماهيت است كه در اين مرحله كه موجود مىشود موجود مىشود به اين نحو از وجود ، در آن مرحله كه موجود مىشود موجود مىشود به آن نحو از وجود ، در آن مرحلهء ديگر كه موجود مىشود موجود مىشود به آن نحو از وجود ؛ يعنى هريك از اينها به نحوى وجود اين ماهيت شمرده مىشوند . - ولى ماهيت آن وجود ناقص مال خودش است ، ماهيت وجود كامل هم مال خودش است ، پس حد مشتركى وجود ندارد . استاد : اجازه بدهيد ، حال عرض مىكنم : اين مطلب را يك بار ديگر هم در ضمن اين درسها گفته‌ايم كه ماهيت را ما هميشه به دو نحو اعتبار مىكنيم : يكى به آن نحو كه اين شىء مصداق اين ماهيت است ، يعنى مصداق اين ماهيت است اولًا و بالذات ؛ يعنى اگر بخواهيم براى حد نهايى كمال وجودى اين شىء مفهومى درنظر بگيريم همين مفهوم است . ولى اگر شيئى در يك درجهء بالاتر از اين وجود داشته باشد آن هم يك ماهيت مخصوص به خود دارد . اما آن شىء كه ماهيت مخصوص به خود دارد آيا اين ماهيت هم در آن مرتبه هست يا در آن مرتبه نيست ؟ اين ماهيت در آن مرتبه ، هم هست ، هم نيست . « هست » به اين معنى كه اين ماهيت هم در آنجا هست منهاى امر عدمى . « نيست » به اين معنى كه اين ماهيت عيناً با درنظر گرفتن همهء امور عدمىاش در آنجا نيست . مىگويند هر شىء دو نحو اعتبار دارد : اعتبار بشرطلائى و اعتبار لابشرطى . هميشه اذهان اين اعتبار را دارند . مثلا ذهن شما 90 را هميشه دوجور اعتبار مىكند : يك وقت به شرط لا اعتبار مىكند يعنى در مقابل 91 و در مقابل 89 و در مقابل 100 و در مقابل 79 . اگر كسى گفت اينها چند تا كتاب است گفتيم نودتا ، يعنى نودتا كتاب است نه يكى كمتر نه يكى بيشتر . ولى در يك جاى ديگر مىگوييد « چونكه صد آمد نود هم پيش ماست » . آن نودتايى كه 90 است نه يكى كمتر نه يكى بيشتر كه نمىتواند در صدتا باشد . آن نودِ لابشرط است كه درصدتا هست . يك وقت مىگوييم پنج تا در ضمن ده تاست و گاهى مىگوييم پنج تاست نه ده تا . اينها دو اعتبار است . در ماهيات هم اعتبارها مختلف است . اين مطلب را سابقاً ما با اين مثال مضحك بيان مىكرديم كه شما آن حيوان را كه « الاغ » نام دارد درنظر بگيريد . اگر همهء كمالات وجودى اين الاغ را درنظر بگيريم مىبينيم اولا جسم است ، يك جسم تركيب معدنى يافته است ، جسم آلى نباتى است ، حيوان است ، حس دارد ، حركت دارد ؛ يك سلسله چيزها هم ندارد ، عقل ندارد ، هوشش از حيوانات ديگر خيلى ضعيف‌تر است . شما اگر به اين حيوان بگوييد « الاغ » به اعتبار آنچه دارد و آنچه ندارد [ راست گفته‌ايد ] ، اما اگر بخواهيد به انسان بگوييد « الاغ » دروغ گفته‌ايد و توهين هم كرده‌ايد و به همين جهت اگر به هر انسانى بگوييد « الاغ » ، بدش مىآيد . چرا بدش مىآيد ؟ الاغ كه حس دارد ، او هم حس دارد ؛ الاغ حركت دارد ، او هم حركت دارد ، پس چرا بدش مىآيد ؟ مىگويد چون الاغ عقل ندارد ، چون الاغ يك حيوان بىهوش است ؛ يعنى جنبهء نداشتن هايش را درنظر مىگيرد . ولى اگر فقط جنبه‌هاى مثبتش را درنظر بگيريد هر انسانى الاغ هم هست . هر انسانى الاغ است با چيزى اضافه . به اين [ اعتبار ] است كه ذات واجب الوجود درعين اينكه هيچ ماهيتى ندارد همهء ماهيات بر آن صدق مىكند ؛ يعنى كمال هر موجودى در آنجا هست ، نقص هيچ موجودى در آنجا نيست ؛ و به همين دليل است كه ظهور ذات پروردگار خودش براى خودش به منزلهء ظهور همهء عالم است براى او ، چون كمال هر موجود در مرتبهء وجود او هست . او انسان هم هست ولى نه انسان به شرط لا ؛ او حتى جسم هم هست اما نه جسم به شرط لا . اگر از جسم جنبهء بعد داشتن يعنى جنبه‌هاى منفى جسم را درنظر بگيريم نه ، جسم نيست . اما اگر نظرتان فقط به كمال وجودى جسم باشد جسم هم هست . و اينكه عرفا بسيارى از اوقات روى اين موضوع تكيه مىكنند و مىگويند اينكه حكما اين قدر به اين مسألهء تنزيه پرداخته‌اند اشتباه است ، تشبيه هم مقدارى درست است به همين جهت است . پس ، از اين جهت است كه عوالم به يك نحو با يكديگر انطباق دارند . هر مرتبهء بالاتر درعين اينكه به نحو ماهيت بشرطلا فقط يك ماهيت درموردش صدق مىكند ولى به نحو ماهيت لابشرط هزاران ماهيت در موردش صدق مىكند ، يعنى ظهور آن مىتواند ظهور هزاران ماهيت باشد . از اين جهت است كه مىگويند هر عالم مادون در عالم ما فوق خودش حضور دارد ، يعنى در عين اينكه وجودش وجود خودش هست به نحو اكمل ، وجود آن ناقص هم هست . ناقص با يك وجود كاملتر در اينجا وجود پيدا كرده است . اين است كه مسألهء معرفت هم جز با مسألهء تجرد روح و اينكه نفس و بدن به يك مرتبهء كمال بالاتر از حد مادى رسيده است كه داراى حس شده است و باز به يك كمال جوهرى بالاتر رسيده كه داراى خيال شده است و باز به يك مرتبهء جوهرى بسيار بالاتر رسيده كه داراى عقل شده است ، يعنى عالمى بعد از عالم ديگر و عالمى بالاتر از عالم ديگر را طى كرده است ، قابل حل نيست و اگر غير از اين بود اصلا معرفت در دنيا غلط بود .