است به نوعيت . حيوان در ذهن متصف است به جنسيت . ناطق در ذهن متصف است به فصليت . كاتب در ذهن متصف است به عرضى خاص بودن . ماشى در ذهن متصف است به عرضى عام بودن . تمام اينها صفاتى است كه در ذهن عارض معانى مىشود .
بعد مىرويم به باب قضايا . خود قضيه بودن را درنظر مىگيريم . قضيه بودن مگر مال خارج است ؟ مثلًا اين كتاب در خارج سفيد است . آيا وقتى مىگوييم اين كتاب سفيد است ، اين در خارج [ به صورت ] قضيه است ؟ نه ، در خارج قضيه نيست ؛ هيچ چيزى نيست . وقتى كتاب را در ذهن مىبرم و رنگ كتاب را هم در ذهن مىبرم و بعد در ذهن رنگ را بر كتاب حمل مىكنم آن وقت حالت قضيه بودن پيدا مىشود . قضيه بودن حالتى است كه درظرف ذهن عارض دو شىء ، يكى به نام موضوع ، يكى به نام محمول و امر ديگرى به نام نسبت مىشود . حتى موضوع بودنِ موضوع در ظرف ذهن است . اين در خارج نه موضوع است نه محمول . موضوع واقع شدن موضوع در ظرف ذهن است . محمول واقع شدن محمول هم در ظرف ذهن است .
بعد به سراغ ساير معانى مىرويم . به باب برهان و باب قياس مىرويم . به مفاهيمى از قبيل حجت بودن ، برهان بودن ، قياس بودن ، صغرى بودن ، كبرى بودن ، نتيجه بودن و امثال اينها برخورد مىكنيم . اينها همه صفاتى است كه در ذهن پيدا مىشود . در خارج ، ما صغرى و كبرى نداريم . ما در ذهن صغرى و كبرى داريم . مثلًا مىگوييم : « الف ب است و ب ج است پس الف ج است » . آيا در خارج شما مىتوانيد صغرى و كبرى پيدا كنيد ؟ اگر الف و ب و ج در خارج باشند آيا اين الف و ب و ج رابطهء صغرى و كبرى دارند ؟ اين رابطهها را ذهن برقرار مىكند .
معقولات ثانيهء منطقى و شناخت عالم خارج
مسألهء عجيب اين است كه اين معانى و صفات درعين اينكه معانى و صفاتى هستند براى معقولات اوّلى كه درظرف ذهن پيدا مىشوند و اينها هيچ در ظرف خارج وجود ندارند ولى درعين حال همينها سبب و ابزار شناخت اشياءاند در خارج . ما در خارج قضيه نداريم ، در ذهن قضيه داريم ، ولى همين قضيه واقع شدن در ذهن سبب شناخت شىء مىشود در خارج . ما صغرى و كبرى و نتيجه شدن در