يعنى عليت . پس درواقع بحث جعل ، تحليلى است از عليت ، كه اصلًا آيا عليت يعنى وجود دادن يا عليت يعنى ماهيت دادن ؟ آيا علت ، ماهيت مىدهد به معلول ، ماهيت كه داد وجود از آن ماهيت انتزاع مىشود ؟ يا علت ، وجود مىدهد به معلول ، وجود كه داد ماهيت از آن وجود انتزاع مىشود ؟ .
پس در باب جعل بحث در اين است كه آيا جعل يعنى عليت ، به وجود تعلق مىگيرد يا به ماهيت ؟ البته اين ، تعبير ضعيفى است كه مىگوييم تعلق مىگيرد يا نمىگيرد ؛ بايد بگوييم آيا مجعول واقعى و مُفاض واقعى از ناحيهء علت ، ماهيت معلول است كه به تبع آن وجود انتزاع مىشود ؛ يا مُفاض واقعى وجود است و ماهيت از آن انتزاع مىشود « 1 » ؟ .
هامش
( 1 ) . - وقتى مىگويند « علت » مراد ماهيت علت است يا وجود علت ؟ .
استاد : قهراً اين بحث در خود علت هم مىآيد كه آيا جاعل واقعى و مفيض واقعى ، وجود علت است يا ماهيت علت ؟ ولى چون در علت العلل اين بحثها نمىآيد در اينجا هم نمىآيد . سؤالتان سؤال درستى است . در علت ، ما اين بحث را نمىكنيم چون فرض اين است كه ما علت را موجود مىدانيم ، از اين جهت بحث مربوط مىشود به اصالت وجود و اصالت ماهيت . بحث را ما در ناحيهء معلول مىآوريم ، ولى ايندو با يكديگر ملازمند . آن كسى كه مىگويد مجعول وجود است مىگويد جاعل هم وجود است و ماهيت اساساً از حوزهء جاعليت و مجعوليت بيرون است ، چون امرى است اعتبارى و امرى است منتزَع از جاعليت و مجعوليت وجود ؛ و آن كسى هم كه مىگويد مجعول ماهيت است مىگويد جاعل هم ماهيت است . اگر ما در باب مجعوليت ، ماهيت را مجعول دانستيم قهراً در باب جاعليت هم بايد ماهيت را جاعل بدانيم .
- چرا بحث اصالت وجود ما را بىنياز از اين بحث نمىكند ؟ .
استاد : در حاشيهء هيدجى و حاشيهء ديگرى ، وجوهى براى اين مطلب ذكر كردهاند . واقع مطلب اين است كه بىنياز مىكند ؛ به اين معنا كه اينها دو بحث است ولى يكى كافى است براى ديگرى . مدعا يك مدعا نيست ولى يكى كه ثابت شد كافى است كه ديگرى هم ثابت شود ؛ يعنى ما اگر وجود را امر حقيقى بدانيم چارهاى نداريم از اينكه بگوييم علت كه معلول را ايجاد مىكند « وجود » به آن مىدهد . وقتى مىگوييم علت معلول را افاضه مىكند يعنى علت حقيقت بخش معلول است . حقيقت چيست ؟ وجود ، پس وجود به آن مىدهد . اما اگر گفتيم وجود يك معناى انتزاعى ذهن است و ماهيت اصيل است و حقيقت شىء همان ماهيت اوست ، معلوم است كه علت هم همان ماهيت معلول را به آن مىدهد . علت آن چيزى را مىدهد كه واقعاً اصيل است . معنى ندارد كه علت در عالم عين يك امر اعتبارى را بدهد ؛ اعتبار كه مربوط به عالم ذهن است . بنا بر اين فرض اگر « الف » را علت بگيريم و « ب » را معلول ، اگر « الف » « ب » را مىدهد ذات « ب » را مىدهد ، يعنى همان چيزى را مىدهد كه در مقابل « الف » تعريف مىشود ؛ وقتى كه ذات « ب » را داد وجود براى اين « ب » انتزاع مىشود . پس اين دو بحث در واقع ملازم و دست در گردن يكديگر هستند و تفكيك آنها تفكيك چندان صحيحى نيست .