با اينكه در اينجا هم مثل مسألهء اصالت وجود باز همان تعبيرات معروف هست كه مشّائين چنين گفتهاند و اشراقيّين چنان ، ولى همانطور كه گفتيم اين مسأله به آن شكل مطرح نبوده است كه وقتى گفتند مشائين چنين گفتهاند برويم ببينيم مثلًا بوعلى در مورد مسألهء جعل چه گفته است ؛ اصلًا مسألهاى به نام « جعل » براى بوعلى مطرح نبوده است . بلكه شيخ اشراق حرفى زده است كه اتباع مشائين نظر او را رد كردهاند و بر خلاف او نظر دادهاند و چون كسانى كه نظر او را رد كردهاند و نظر ديگرى را انتخاب كردهاند اتباع مشائين بودهاند از اين جهت در اينجا اين قول به مشائين نسبت داده شده است و الّا اين قول را نمىشود به كل مشائين كه شامل بوعلى يا فارابى يا ارسطو هم بشود نسبت داد . اكنون ببينيم بحث بر سر چيست .
محل بحث در مسألهء جعل
بحث جعل بحث رابطهء علت است با معلول خودش . شك ندارد كه عليت ، نوعى رابطه است ميان علت و معلول ، و معلول « هويت » خودش را از علتش گرفته است .
بحث بر سر اين است كه آنچه كه معلول از علت مىگيرد چيست ؟ .
ما كلمهء مبهمى به كار برديم به نام « هويت » و عمداً هم اين كلمهء مبهم را به كار برديم . مىدانيم هر هويتى تحليل مىشود به ماهيتى و وجودى ، يعنى ذهن براى آن دو چيز تشخيص مىدهد : ماهيت و وجود ، و اين مطلب محرز است - گرچه در اينجا ذكر نكردهاند و شايد ضرورتى نديدهاند كه ذكر كنند - كه علت در آنِ واحد دو كار در مورد معلول انجام نمىدهد كه بگوييم علت ، هم به معلول وجود مىدهد و هم ماهيت ؛ يك بار به معلول وجود مىدهد و يك بار ماهيت « 1 » ؛ وجود و ماهيت كثرتشان كثرت عقلى و ذهنى است ، كثرت عينى نيست ؛ در صورتى كه عليت - يعنى آن دِهِشى كه درواقع ، علت نسبت به معلول دارد - عينيت است . وقتى در عالم عين ، وجود و ماهيت دوچيز نباشد بلكه يك چيز باشد - همانطور كه در باب اصالت .
هامش
( 1 ) . حرفى به دكارت نسبت مىدهند و فروغى هم در سير حكمت در اروپا به همين تعبير ذكر كرده است كه « خداوند ، هم جاعل وجودات است و هم خالق ماهيات » يعنى درست عكس آن جملهء معروف بوعلى كه « ما جعل اللَّه المشمش مشمشاً بل أوجده » .