وجود اين حرف را گفتيم « 1 » - علت هم همان يك چيز را به معلول مىدهد نه دو چيز را . پس ما نمىتوانيم بگوييم علت دو كار مىكند و دو كنش انجام مىدهد ؛ هم به معلول وجود مىدهد و هم ماهيت ، زيرا در خارج وجود و ماهيت دو تا نيست .
از طرف ديگر اين را هم نمىتوانيم بگوييم كه : « علت يك چيز مىدهد كه نه وجود است و نه ماهيت ، چون ما مىگوييم وجود و ماهيت هر دو در خارج يكى هستند ، پس اساساً يك حيثيت است و اينها اسمهاى مختلفى است كه ما روى اينها مىگذاريم . پس درواقع علت نه وجود مىدهد و نه ماهيت ، به معناى اينكه يك حيثيتى مىدهد كه بعد ما اسم وجود روى آن مىگذاريم ، اسم ماهيت هم مىگذاريم » . اين هم در محل خودش در باب اصالت وجود ثابت شده است كه چنين نيست . بالاخره آنچه كه تحقق دارد و هم آنچه كه از ناحيهء علت مجعول است يا عين واقعيت است يعنى حيثيت ذاتش حيثيت واقعيت است يا حيثيت ذاتش حيثيت چيزى است كه آن چيز واقعيت دارد ، و آن امرى كه عينيت را تشكيل مىدهد بايد يكى از ايندو را بالذات داشته باشد و ديگرى را بالعرض ؛ يعنى يا بايد حيثيت ذاتش عين واقعيت باشد ، واقعيت محض باشد ، و ماهيت در درجهء دوم انتزاع ذهن باشد ، يا بايد حيثيت ذاتش چيزى باشد غير از واقعيت كه واقعيت از آن انتزاع مىشود ، كه اين مىشود « اصالت ماهيت » . بنابراين از ايندو يكى بايد عين همان هويتى باشد كه مرتبط با علت است و از ناحيهء علت افاضه شده است و ديگرى بايد انتزاع ذهن باشد .
پس قهراً اين بحث از يك طرف به بحث « وجود و ماهيت » مربوط مىشود ، چون بحث بر سر اين است كه آيا مجعول واقعى وجود است يا ماهيت . همانطور كه در باب تحقق ، بحث اين بود كه آيا اصالت از آنِ وجود است يا از آن ماهيت ؛ در اينجا يعنى در باب مجعوليت هم بحثْ اين خواهد بود كه آيا مجعوليت از آنِ وجود است يا از آن ماهيت .
از طرف ديگر اين بحث به باب « علت و معلول » مربوط مىشود ، زيرا جعل .
هامش
( 1 ) . حتى ممكن است گفته شود كه بحث اصالت وجود مغنى از بحث جعل است ، كه در جواب اين حرف مىگويند نه ، .
بحث اصالت وجود مغنى از اين بحث نيست . البته اين دو بحث خيلى با يكديگر توأم است به طورى كه قائل به اصالت وجود در تحقق ، قائل به اصالت وجود در جعل مىشود ؛ ولى درعين حال اين دو مسأله از يكديگر قابل تفكيك است .