وجود عينى ب فرع وجود الف هست . در مقام شناخت چطور ؟ درمقام شناخت ، اين جريان ، هم به شكل مستقيمش صورت مىگيرد هم به شكل معكوسش ؛ يعنى ممكن است از معرفت الف پى ببريم به ب ، از علم به الف علم به ب براى ما پيدا شود ( استدلال از علت به معلول يا برهان لمّى ) و ممكن است عكس اين جريان صورت گيرد ، يعنى وجود الف براى ما مجهول است و فقط علم به وجود ب داريم . از علم به ب ( معلول ) علم به الف ( علت ) براى ما پيدا مىشود ؛ يعنى درمقام ذهن و در مقام شناخت ، علم به معلول ، علتِ علم به علت است و علم به علت ، معلول علم به معلول است ( استدلال از معلول به علت يا برهان انّى ) .
طرف اول قضيه كه خيلى ساده است ؛ يعنى همانطور كه وجود عينى الف علت است براى وجود عينى ب ، گاهى در مقام شناخت هم علم به وجود الف علت است براى علم به وجود ب . همين مثال سادهء معروف حرارت و علت پديدآورندهء آن را درنظر مىگيريم : يك وقت هست ما به علت گرما و آن چيزى كه منشأ گرماست ( مثلًا شوفاژ در فصل زمستان ) نگاه مىكنيم و مىبينيم درجهء شوفاژ هشتاد و نود را نشان مىدهد ، مىگوييم اتاقها را خيلى گرم كردهايد ؛ يعنى در اينجا علت را كه مىبينيم معلول را كشف مىكنيم . از علم به علت علم به معلول پيدا مىكنيم .
طرف ديگر قضيه اين است كه به اتاقها مىرويم مىبينيم فوق العاده گرم است ، مىگوييم درجهء شوفاژتان را خيلى بالا بردهايد ، كمترش كنيد .
پس اين چگونه است كه ذهن در مقام استدلال هم دوجور استدلال مىكند : يك استدلال مستقيم كه آن را « برهان لمّى » مىگويند و يك استدلال غيرمستقيم كه آن را « برهان انّى » مىگويند ، يعنى پى بردن از معلول به علت .
كمااينكه انسان از معلولى به معلول ديگر هم پى مىبرد ؛ يعنى اگر شيئى داراى دو معلول باشد كه هروقت اين شىء پيدا مىشود اين دو معلول هر دو پيدا مىشوند ما با ديدن يكى از اين دو معلول به ديگرى پى مىبريم ، درحالى كه ميان اين دو معلول رابطهء مستقيمى وجود ندارد . مثلًا شيئى را درنظر بگيريم كه هم علت حرارت باشد و هم علت حركت . وقتى ما حرارت را ببينيم فوراً به حركت هم پى مىبريم و وقتى حركت را ببينيم فوراً به حرارت هم پى مىبريم در صورتى كه ميان ايندو رابطهء مستقيمى نيست . ايندو با آن شىء رابطه دارند . رابطهء ايندو با يكديگر غيرمستقيم است ؛ اين با آن شىء رابطه دارد ، اين هم با آن شىء رابطه دارد ولى خودشان با
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 256
مساهمون: مرتضى مطهرى
ص٢٥٦