يكديگر رابطهء مستقيم ندارند . ولى در مقام شناخت ، ميان اينها رابطهء مستقيم برقرار مىشود يعنى از علم به اين معلول علم به آن معلول ديگر پيدا مىشود .
البته اين مسألهء دوم كه دربارهء معكوس بودن يا مستقيم بودن جريان عالم ذهن و شناخت از حيث انطباق با جريان عالم عين و خارج عرض كرديم مطلبى است در مورد تصديقات و استدلالها ، كه مىخواستيم به اين مطلب اشاره كنيم كه از اين جهت هم ذهن هميشه منعكس كنندهء مستقيم خارج نيست ، چون اگر منعكس كنندهء مستقيم خارج باشد ما مىبينيم در خارج هميشه الف تقدم دارد بر ب و هميشه الف علت است براى ب ، پس اگر ذهن منعكس كنندهء مستقيم خارج باشد بايد در ذهن هم هميشه علم به الف علت باشد براى علم به ب و هميشه علم به ب معلول باشد براى علم به الف ، در صورتى كه اينطور نيست .
تا اينجا ما نظريات علماى غرب را دربارهء مسألهء شناخت بيان كرديم كه از نظر ما مسألهء شناخت در فلسفهء غرب لاينحل مانده است ، زيرا نظرياتى كه درميان فلاسفهء غرب هست كلياتش از حدود همين نظرياتى كه عرض كرديم تجاوز نمىكند . هر نظريهء ديگرى هم كه باشد درحدود همين نظريات است .
نظريه پنجم : نظريهء فلاسفه اسلامى
فيلسوفان ما بجاى دونوع ، به سه نوع معنى و مفهوم قائل هستند :
1 . يك نوع از معانى يا صور را « معقولات اولى » مىنامند كه مقصود همان چيزهايى است كه مستقيماً از راه حواس وارد ذهن شده است ، مثل تصورى كه از رنگها داريم ، تصورى كه از حجمها داريم ، تصورى كه از شكلها داريم ، تصورى كه از طعمها ، بوها و امثال اينها داريم . اينها همه صورى هستند كه از حواس وارد ذهن ما شدهاند . اينها را « معقولات اوليه » مىنامند و در اصطلاح قدماى ما « مقولات » همينها هستند نه آنهايى كه كانت آنها را « مقولات » مىنامد . اين فقط به اصطلاح مربوط مىشود : كانت به آنها « مقولات » مىگويد و اين حكما به اينها « مقولات » مىگويند .
2 . نوع دوم يك سلسله صور هستند كه اين صور به منزلهء حالات و عوارض آن صور - يعنى معقولات اوليه - هستند ولى به منزلهء حالات و عوارض آنها در ذهن ؛