اگر هم يك اشتباهى كردهاند اين اشتباه بعد از اين بوده است كه يك بررسى دقيقى روى ذهن انسان كردهاند و روى اين معانى و مفاهيم يك يك حساب كردهاند و بعد ديدهاند كه اين معانى و مفاهيم با آن نظريه كه مىگويد هرچه در ذهن هست قبلًا در حس بوده و از حس وارد ذهن شده است جور درنمى آيد . در ذهن صور و معانى و مفاهيمى هست كه اگر انسان فى الجمله آنها را بررسى كند مىبيند كه با هيچ حسى از اين حواس ظاهر آنها را درنيافته است . قهراً اين سؤال پيش مىآيد : پس اين معانى و مفاهيم از كجا به وجود آمده است ؟ همهء اينها در شناخت تأثير دارند . پس اين سؤال مطرح مىشود كه چگونه شناخت با اينها محقق مىشود ؟ پس به هرحال اگر هم اشتباهى كردهاند ناشى از رسيدن به يك حقيقت و به يك واقعيتى بوده است كه حداكثر نتوانستهاند آن را توجيه كنند و الّا چنين نيست كه همينطور پيش خود نشستهاند و مثلًا خواب ديدهاند كه مسأله را به اين نحو بيان كنند ؛ اينطور نبوده است . ديدهاند كه نمىتوانند همهء معانى ذهنى را با محسوسات توجيه كنند و بگويند همهء اينها از راه حواس وارد ذهن انسان شده است ، لذا آن نظريات كه گفتيم ، در اينجا پيدا شده است .
بعلاوه در اينجا يك مسألهء ديگر مطرح است و آن اين است كه در مسألهء شناخت نه تنها وقتى كه ما صور مفرده و تصورات ذهنى را درنظر بگيريم نمىشود همهء آنها را با حواس توجيه كرد و توضيح داد ، طرز عملكرد و فعاليت ذهن هميشه هماهنگ با جريان خارج نيست و درعين اينكه هماهنگ با خارج نيست معذلك شناخت به وسيلهء آن صورت مىگيرد . جريان ذهن و خارج گاهى معكوس يكديگر است يعنى خارج به يك نحو جريان پيدا مىكند و ذهن درجهت معكوس عمل مىكند و با اينكه در جهت معكوس عمل مىكند شناختِ همين عين واقعى هم صورت مىگيرد ، كه از اين جهت شبيه حرفى است كه درباب تصوير در شبكيهء چشم مىگويند كه همه تصويرها بهطور معكوس در شبكيه مىافتد ولى معذلك باز انسان اشياء را درست و بهطور مستقيم مىبيند . كار ذهن هم گاهى به همين نحو است ؛ چطور ؟ .
مثلًا در جريان عينى ، مطلب از اين قرار است كه الف علت است براى ب و ب هم علت است براى ج . پس درجريان عينى و در جريان عالم خارج فرض بر اين است كه الف اصل است و ب فرع ؛ يعنى وجود عينى الف فرع وجود ب نيست ولى
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 255
مساهمون: مرتضى مطهرى
ص٢٥٥