ذهن كبرى است . صغرى بودن و كبرى بودن دو صفت از صفات اشياء است در عالم ذهن .
پس اين نوع معانى و مفاهيم كه ما آنها را « معقولات ثانيهء منطقى » مىناميم از مختصات ذهن است . اما حال كه مىگوييم از مختصات ذهن است ، آيا با مقولات كانت يكى شد ؟ نه ، مقولات ذهنى كانت مستقل از امور خارجى هستند . كانت مىگويد آنها را ذهن قبلًا از خودش دارد ، ولى اينها مىگويند نه ، ذهن قبلًا از خودش هيچ چيزى ندارد بلكه بعد از آنكه اشياء از خارج وارد ذهن شد ، وجود ذهنىِ امور عينى داراى اين صفت در ذهن مىشود . به عبارت ديگر : اينها صفاتى هستند براى امور عينى پس از آنكه در ذهن وجود پيدا كردند ، نه اينكه آنها قبلًا وجود دارند و بعد اينها كه آمدند با يكديگر ازدواج مىكنند .
پس اين تفاوت فاحش ميان معقولات ثانيهء منطقى - كه فيلسوفان ما مىگويند - و مقولات كانتى هست كه مقولات كانتى به صورت صفات امور خارجى در ظرف ذهن نيست بلكه امورى است كه قبلًا وجود دارد و بلكه آنچه كه از خارج مىآيد در ظرف آنها ريخته مىشود . فلاسفهء ما نمىگويند كه آن معانى و مفاهيم قبلًا در ذهن وجود دارد و بعد آن چيزى كه از خارج مىآيد به آن ضميمه مىشود ، مثلًا كليت در ذهن وجود دارد بعد انسان كه از خارج مىآيد ، انسان و كليت در آنجا با يكديگر ضميمه و يكى مىشوند ؛ نه ، قبل از آنكه معقولات اوليه كه صور محسوسه است در ذهن بيايد هيچ چيزى در ذهن وجود ندارد ، ذهن خِلْوِ محض است . ولى ذهن اين خاصيت را دارد كه بعد از آنكه صور را از خارج گرفت و به آنها وجود ذهنى داد لازمهء آن وجود ذهنى يك سلسله خاصيات است « 1 » . پس بايد شيئى در ذهن باشد و .
هامش
( 1 ) . - اينكه مىفرماييد ذهن اين خاصيت را دارد كه بعد از آنكه معقولات اوليه در آن وارد شد مىتواند به آنها خاصيات ذهنى بدهد آيا آن خاصيتى كه ذهن دارد خودش به صورت يك استعداد نيست ؟ .
استاد : نه ، آن خاصيت معنايش همان وجود پيدا كردن در ذهن است ، هيچ چيز ديگرى نيست . وقتى ما مىگوييم ذهن چنين خاصيتى را دارد معنايش اين است كه ما يك قوهء ادراكى داريم كه مىتواند امور خارجى را در خودش ايجاد كند ، يعنى مىتواند امور خارجى را در خودش منعكس كند . بعد كه آن امور عينى را در خودش منعكس كرد اين مىشود همان « وجود ذهنى » . آن وقت وجود ذهنى براى خودش خواصى پيدا مىكند .
ولى تا وجود ذهنى نباشد قهراً خواصش هم نيست .
- مىتوانيم بگوييم همين كه در اينجا چيزى هست به نام ذهن كه اشياء را ذهنى مىكند . . .
استاد : نه ، اين را كه ما در گذشته هم خوانديم . ما چيزى در خارج به نام ذهن ماوراى امور ذهنى نداريم . مگر حاجى اين مطلب را نگفت ؟ حاجى در بحث وجود ذهنى گفت نسبت ذهن به امور ذهنى نظير نسبت خارج است به امور خارجى . اين ديگر صرفاً يك تعبير است كه ما مىگوييم : « اشياء در خارج وجود دارند » ؛ اصلًا خارج يعنى همين وجود اشياء . آيا اگر ما اين اشياء را منتفى كنيم باز خارجى هست ولى اشياء در خارج وجود ندارند ؟ ! يا « خارج » يعنى همين اشياء ؟ مسلم است كه « خارج » يعنى وجود همين اشياء .
در اينجا هم اگر ما مىگوييم اين شىء در ذهن وجود پيدا مىكند اصلًا « ذهن » يعنى همينها . مادامى كه هيچ چيزى در ذهن وجود پيدا نكرده است اصلا ذهنى وجود ندارد .
ما در كتاب اصول فلسفه و روش رئاليسم هم اين مطلب را گفتهايم كه انسان در ابتدا فاقد ذهن است . اصلا فاقد ذهن است ؛ نه اينكه فاقد ذهنيات است ، چون امر ذهنى كه نباشد ذهن هم نيست ؛ همچنانكه قبل از خلق اشياء ، خارج وجود ندارد . به هر نسبت كه اشياء در ذهن وجود پيدا مىكند ذهن گسترش پيدا مىكند ، همانطور كه با پديد آمدن اشياء در خارج عالم خارج اتّساع پيدا مىكند ؛ اگر يك چيز جديد خلق بشود خارج جديد خلق شده است .
پس اين صرفاً يك تعبير است كه ما عرض مىكنيم كه امور ذهنى در ذهن وجود پيدا مىكنند ، نه اينكه ما يك « ذهن » ى داريم علاوه بر اين ذهنيات ؛ ما « ذهن » ى نداريم . ما قوهء ادراكى داريم كه صلاحيت ادراك دارد ، يعنى صلاحيت ايجاد وجود ذهنى دارد . به هر نسبت كه برخورد عين با آن قوهء ادراكى صورت گيرد به همان نسبت ذهن درست مىشود ؛ هرچه اين برخورد بيشتر مىشود همان قدر ذهن درست مىشود ، يعنى مرتب ذهن درست مىشود و توسعه مىيابد . هركه كمتر مىداند ذهن كوچكترى دارد و هركه بيشتر مىداند ذهن وسيعتر و بزرگترى دارد . آن كه فقط يك چيز مىداند ، مثلًا بچهاى را درنظر بگيريد كه فقط يك صورت در ذهن او منعكس شده است ، ذهن او همان يك صورت است .
- آن وقت اين صلاحيت ايجاد وجود ذهنى همان حرفى نيست كه كانت مىزند ؟ .
استاد : نه .
- بالاخره اين يك چيزى است كه از جانب انسان عرضه مىشود به عالم خارج .
استاد : اين يك قوهاى است كه امكان ايجاد چنين چيزى را دارد . يك قوهاى كه امكان ايجاد چنين چيزى را دارد ، اين كه ذهن نيست . مثل اين است كه ما بگوييم يك قوهاى در عالم داريم كه امكان آفرينندگى دارد ؛ يعنى اين قوهاى است كه امكان آفرينندگى دارد ولى مادامى كه نيافريده است واضح است كه ديگر خارجى هم وجود ندارد . درآنجا هم همينطور است ؛ يك قوهاى است كه امكان ايجاد صور ذهنى را در يك شرايط خاص دارد ولى مادامى كه هنوز چيزى وجود پيدا نكرده است ديگر ذهن هم نيست . آن قوه ذهن نيست ، بلكه منشأ خلق ذهن است ، نه اينكه خودش ذهن باشد .