و اينها با عالم خارج هيچ ارتباطى ندارند . « ارتباط ندارند » به اين معنى كه صورت هيچ امر خارجى نيستند بلكه همانطور كه اين شىء وقتى كه در خارج وجود عينى دارد به حكم وجود عينىاش يك سلسله صفات و احكام و آثار پيدا مىكند كه اين صفات و احكام و آثار ، ديگر در ذهن نيست و اين شىء كه در ذهن مىآيد مجرد از اين آثارش مىآيد ، همانطور وقتى كه همين شىء در ذهن مىآيد يك سلسله احكام و آثار ذهنى پيدا مىكند كه باز آن احكام و آثار ذهنى ربطى به خارج ندارد .
اينها را « معقولات ثانيهء منطقى » مىنامند . مثلًا ما تصورى از كليت « 1 » داريم ، كلى بودن نه كل بودن ، كلى بودن به معنى عام بودن . حتى جزئى بودن به معنى « امتناع صدق بر كثيرين داشتن » هم از همين قبيل است . صفت جنس بودن يا نوع بودن ، صفت معرّف بودن ( اينكه در تعريفات ، يك چيز معرِّف است و يك چيز معرَّف ) ، همچنين صفت قياس بودن ، صفت حجت بودن ، همهء اينها يك سلسله صفاتند براى [ برخى ] امور پس از آنكه از خارج وارد ذهن مىشوند ؛ يعنى فقط وجود ذهنى اشياء است كه اين صفات را دارد نه وجود عينى آنها .
فلاسفهء ما مدعى هستند - و ادعايشان درست هم هست - كه تمام آنچه به منطق مربوط است از اين مقوله است . اصلًا كليت يك صفت ذهنى است براى وجود اشياء در ذهن . انسان در ذهن داراى كليت است ولى انسان در خارج كلى نيست . انسان در خارج هست ، اما انسان در خارج كلى نيست ؛ كليتش مربوط به عالم ذهن است .
انسان را ببريد در ذهن مىشود « كلى » ، بياوريد در خارج ديگر « كلى » نيست .
پس اينها يك سلسله معانى هستند كه قضايايى را كه از اين معانى تشكيل مىشود « قضاياى ذهنى » مىخوانيم و اينها را به خارج هيچ سرايت نمىدهيم . ما نمىگوييم انسان در خارج كلى است . اصلًا هميشه اين معانى و اين صفات را از شىء خارجى نفى مىكنيم : انسان در خارج كلى نيست ؛ حيوان در خارج جنس نيست ؛ انسان در خارج نوع نيست . اينكه مثلًا مىگوييم « سقراط انسان است و انسان ناطق است پس سقراط ناطق است » اين سقراطى كه در خارج انسان است « صغرى » نيست و اين انسانى كه در خارج ناطق است « كبرى » نيست ، بلكه « سقراط انسان است » با وصف ذهنيتش صغرى است و « انسان ناطق است » در عالم .
هامش
( 1 ) . كه اين « كليت » و بعضى مفاهيم ديگرِ نظير آن را كانت در رديف همان مقولات خودش شمرده است .