مىكند يا معدوم را موجود مىكند ؟ اين روى همان خيال است كه تصور كردهاند كه اول يك وجودى هست بعد علت آمده است آن موجود را موجود كند ، مىگويند اين تحصيل حاصل است ، يا علت آمده است آن عدم را تبديل به وجود كند ، مىگويند اين تناقض است . هيچكدام از اينها نيست . اينها همه انتزاعات ذهن است . در اينجا فقط دو حقيقت است : حقيقتى كه واقعيتش عين جاعليت است و حقيقت ديگرى كه واقعيتش عين جعل و عين مجعوليت است . اين است معنى اينكه مىگوييم : « وَ اثَرُ الْجَعْلِ وجودٌ ارْتَبَط » اثر جعل ، وجودى است كه عين ارتباط به جاعل است .
پس اين حرفها اساساً معنى ندارد كه كسى بگويد آيا علت ماهيت را ماهيت قرار مىدهد ؟ وجود را وجود قرار مىدهد ؟ عدم را وجود قرار مىدهد ؟ به زبان باب جعل مىگوييم : هيچكدام از اينها ؛ همهء اينها جعل تأليفى است . پس علت چه مىكند ؟
مىگوييم : علت جعل وجود مىكند نه اينكهجعل الوجود وجوداًمىكند . علت جعل وجود مىكند به جعل بسيط ، نه اينكه وجود را وجود مىكند . جعل وجود به جعل بسيط يعنى چه ؟ يعنى جعلى كه عين وجود است ، جعلى كه خود جعل عين مجعول است و مجعول عين جعل است . اين است معنى اين كه مىگوييم عالم ، عين مخلوقيت خداوند است نه چيزى كه خلق به او تعلق گرفته است . اغلبْ تصور عاميانه اين است كه ما يك عالمى داريم كه خلق كه در چند هزار سال پيش صورت گرفته است به آن تعلق گرفته است . گويى خدا اين عالم را از يك جايى برداشته و آورده اينجا گذاشته است و اسمش شده است « خلق » . نه ، مخلوقيت عالم عين وجود عالم است ؛ اين عالم به تمام وجودش مخلوقيت است . آنِ اول و آن دوم و آن سوم و ازل و ابد و حدوث و غير از اين حرفها ندارد . اين به تمام حقيقتش جعل اوست و مجعول اوست ، نه چيزى است كه جعل او به آن تعلق يافته است . عالم ، عين مخلوقيت خداوند است نه چيزى كه خلق به صورت يك عمل به آن تعلق گرفته است . همهء اشكالاتى كه ماديين در باب خلق و در باب خلقت كردهاند آخرش از اينجا سردرمى آورد كه مفهوم صحيح خلق را نفهميدهاند و تصورشان از خلق همان تصور عاميانه است « 1 » .
هامش
( 1 ) . يك وقتى درجايى سخنرانى مىكردم ؛ دانشجويى آمد و گفت : آقا ! خدا در كجا وجود دارد ؟ خدا كجاست ؟
گفتم :
آخر اينكه مىگويى « كجاست » منظورت اين است كه در كجاى عالم است ؟ گفت : بله . گفتم : نگو خدا در كجاى