« اخذ » ؛ يعنى اين اعطا مىكند و آن اخذ مىكند « 1 » .
پس در آنجا كه مىگوييم : « زيد پول داد به عمرو » مجموع پنج عامل وجود دارد .
اكنون ببينيم وقتى مىگوييم : « الف وجود مىدهد به ب » آيا در اينجا هم همان پنج عامل مىتواند وجود داشته باشد ؟ اين پنج عامل عبارتند از :
1 . عامل الف به عنوان معطى وجود .
2 . عامل ب به عنوان آخذ وجود .
3 . خود عامل « وجود » به عنوان معطى .
4 . عامل اعطا ؛ چون فرض اين است كه اين الف است كه وجود را به ب داده است .
5 . عامل اخذ .
واضح است كه اين پنج عامل در اينجا نيست و اصلًا چنين چيزى محال است ؛ چرا ؟ براى اينكه اگر ما در اينجا عامل معطى داريم كه الف است و عامل معطى اليه داريم كه ب است و عامل معطى داريم كه وجود است ، معطى و معطى اليه دو شىء مستقل نيستند . اگر ما معطى و معطى اليه را دو شىء بگيريم پس معطى اليه قطع نظر از معطى عينيت دارد پس علت وجود را به چه چيزى مىدهد ؟ به چيزى كه عينيت .
هامش
( 1 ) . - در اينجا پنج عامل هست : معطى ، معطى اليه ، معطى ، عمل اعطا و عامل اخذ . آيا عامل اخذ در همان عمل اعطا درج نشده است ؟ .
استاد : نه ؛ اعطا ، عمل معطى است و اخذ ، عمل معطى اليه . در امورى كه هم عرض يكديگر هستند مطلب از اين قرار است كه اعطا ، عمل معطى است و اخذ ، عمل معطى اليه . اين دهنده است و آن گيرنده .
- عرض مىكنم كه آيا هر دو عمل در اين عمل اعطا درج نشده است ؟ .
استاد : نه ، هر دوى اينها كه يكى نيست ؛ هر دوى اينها دوتاست . اين كه عرض كرديم چهار عامل و به اعتبارى پنج عامل در اينجا وجود دارد براى همين جهت بود كه حالا شما نياييد بگوييد كه در بعضى جاها اخذ و اعطا خيلى با همديگر مخلوط مىشود و يكى مىشود . اين ديگر چندان مهم نيست .
- در اصول فلسفه چهارتا گفتهايد .
استاد : شايد در آنجا چهارتا گفتهايم ، چون در بعضى موارد اخذى وجود ندارد ، مثل آنجا كه شما به اين زمين چيزى مىدهيد . ديگر در مورد زمين يك عمل اخذى به آن معنا كه يك عمل جداگانه باشد تصور نمىشود . از اين جهت است كه در آنجا عامل اخذ را منظور نكردهايم . آنچه كه براى مقصد ما و براى آنچه ما مىخواهيم لازم است همين يگانه بودن معطى و معطى اليه و اعطا است . براى اثبات مطلب همين براى ما كافى است