هامش
محال است .
در اينكه ترجح بلامرجح محال است تقريباً خلافى نيست . ولى درباب ترجيح بلامرجح بعضى از متكلمين گفتهاند : نه ، ترجيح بلامرجح محال نيست . گفتهاند : آنچه شما مىگوييد خلاف امورى است كه واقع مىشود ( كه اين ، جريان مشابهى بوده است كه در كلام و فلسفهء اسلامى آمده است و عين همين در فلسفهء غرب هم آمده است ) . مثال مىزنند به « طريقَىِ الهارب » و « رغيفَىِ الجائع » . مىگويند : فرض مىكنيم شخصى را دشمن دارد تعقيب مىكند و قصد كشتنش را دارد و او در يك جادهاى به سرعت مىدود تا سر يك دوراهى مىرسد كه براى اين دونده هيچ فرق نمىكند - يعنى براى او كوچكترين امتيازى نيست - كه اين طرف را انتخاب كند يا آن طرف را . آيا او همان جا بر سر دوراهى مىايستد و مىگويد چون ترجيح بلامرجح مىشود من همين جا سرجايم مىايستم ، يا بالاخره يك طرف را انتخاب مىكند و مىرود ؟ واضح است كه بالاخره يك طرف را مىرود بدون آنكه هيچ رجحانى در كار باشد . ممكن است گفته شود درواقع در اينجا او ترجيح داده است بين ايستادن بر سر دوراهى و رفتن در يكى از راهها . اين درست است ولى بالاخره در رفتن ، ميان ايندو باز بايد انتخاب كند . چطور او انتخاب مىكند بدون هيچ مرجحى ؟ و يا مثال مىزنند به انسان گرسنهاى كه به دو گردهء نان رسيده است كه با يكى از ايندو سير مىشود و اين دو گردهء نان با هم هيچ تفاوتى ندارند ، آيا او هيچيك از اين نانها را نمىخورد چون ترجيح بلامرجح لازم مىآيد ؟ .
- در فلسفهء اروپايى اين را مثال « خر بوريدان » مىگويند . بوريدان يك فيلسوف بوده و گفته است اگر خرى را در دو طرفش دو بستهء يونجه بگذارند كه برايش على السويه باشد بالاخره به كدام طرف ميل مىكند ؟ اين را تحت اين عنوان ذكر كردهاند .
استاد : متكلمين مىگويند : درمورد اين مثالها چه مىگوييد ؟ حكما جواب مىدهند : فرق است ميان ترجيحاتى كه انسان خودش عامل ترجيح را هم بتواند بشناسد و حس كند و ترجيحاتى كه انسان عامل مرجح را احساس نمىكند . شما مىخواهيد وقوع را دليل بر امكان بگيريد و بگوييد : چون اين وقوع پيدا مىكند پس ممكن است ؛ و حال آنكه در صورتى ما مىتوانيم اين را وقوع آن امر حساب كنيم كه بتوانيم به همهء عوامل روانى كه بر انسان احاطه دارند آگاهى پيدا كنيم . بسيارى از آن علل روانى به نحوى بر انسان حكومت مىكند كه اصلا انسان خودش نمىفهمد كه چرا اين را گرفت و آن را نگرفت .
اين خودش يك عالم وسيعى دارد . مثلا انسان درميان چند چيز كه مىخواهد انتخاب كند يك نفر فقط به دليل اينكه اين شىء درطرف راستش قرار دارد آن را انتخاب مىكند . خودش هم نمىداند كه اين عادت اوست كه مثلا با دست راست بردارد يا آن شيئى را كه در طرف راستش هست بردارد ، ناخودآگاه دستش به آن طرف مىرود . يا كسى ديگر برعكس عادت دارد كه با دست چپ بردارد يا شيئى را كه در سمت چپ او قرار دارد بردارد . هزاران علل روانى در اين گونه مسائل وجود دارد كه انسان نمىتواند بگويد من بر همهء آن علل روانى احاطه دارم و همهء اينها را مىدانم و معذلك من انتخاب مىكنم بدون هيچ رجحانى . اين ساده انگارىِ علل روانى است . و اينكه مىگويند دليل بر امكان يك شىء وقوع آن شىء است ، اين در جايى است كه ما بتوانيم بر اين امرِ واقع شده احاطه پيدا كنيم كه بگوييم اين عيناً همان امرى است كه محل فرض ماست . در مسائل روانى چنين ادعايى نمىشود كرد و اين حرف ، حرفى است بسيار حسابى و درست . پاسخ اشكال آنها هم همين است .