اشكال دوم
اشكال ديگر اين است كه مىگويد : اگر يك شىء بخواهد علت براى شىء ديگر باشد بايد مؤثر در آن شىء باشد . علت بايد مؤثر در معلول باشد ؛ يعنى آنجا كه علت معلول را ايجاد مىكند درواقع دو چيز موجود مىشود : يكى وجود معلول و ديگرى مؤثريت علت . شما مىگوييد : الف علت است براى ب . حال كه الف مىخواهد علت بشود براى ب و ب را ايجاد كند وقتى حساب كنيم مىبينيم دوچيز موجود شد : يكى اينكه ب موجود شد و ديگر اينكه الف مؤثريت پيدا كرد . علت ب چيست ؟ الف . اين « مؤثريت » هم كه نبود ، تازه موجود شده است ، آن هم يك علتى مىخواهد ؛ همانطور كه ب علت مىخواهد اين « مؤثريت » هم علت مىخواهد . علت اين « مؤثريت » چيست ؟ ممكن است بگوييد علت اين يا خود همين الف است يا هر چيز ديگرى ، بالاخره يك علتى است كه اين مؤثريت را در اينجا ايجاد كرده است . همين قدر كه مؤثريت را ايجاد كند باز « مؤثريت » معلول است و آن علت ، مؤثر در مؤثريت شده است و يك مؤثريت ديگر در اينجا وجود پيدا كرده است . نقل كلام در آن مؤثريت مىكنيم . پس در هر واحد عليت ، غيرمتناهى عليت بايد وجود داشته باشد .
چنين چيزى محال است . مثلًا اگر من دستم را حركت بدهم آيا شما مىگوييد غيرمتناهى عليت در اينجا هست ؟ واضح است كه غيرمتناهى عليت نيست . بنابراين اصلا عليت در عالم محال است .
اين شبههء آنهاست در مورد نياز ممكن به علت كه مىگويند اصلا عليتى در عالم نيست . بعداً بايد ببينيم چه جوابى به اين شبهه مىدهيم .