تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 149

مساهمون:

ص١٤٩
مىكند زيد فردا به اينجا بيايد درنظر بگيريم در اين صورت مىگوييم همهء اينها موجود است پس كار تمام است و زيد فردا مىآيد بالضروره . بنابراين آينده هم عيناً مثل گذشته است ؛ يعنى همان اعتباراتى كه روى گذشته مىشود عيناً روى آينده هم مىشود . پس اگر آينده را هم با توجه به تمام عللش كه در حاقّ واقع وجود دارد « 1 » درنظر بگيريم همان ضرورتها و امتناعها كه در مورد امور گذشته قابل اعتبار است در مورد آينده هم قابل اعتبار است . بنابراين هيچ فرقى ميان آينده و گذشته نيست . همان ضرورتى كه بر گذشته حكمفرما بوده است بر آينده هم حكمفرماست « 2 » .
هامش
( 1 ) . از همين روست كه ما مسائلى را كه به اصطلاح امروز مكانيسم ساده‌اى دارد و هيچ پيچيدگى ندارد - يعنى علل بسيار روى آن تأثير نمىگذارد - به سادگى مىفهميم مانند آنچه كه يك منجم در مورد خسوف و كسوف مىفهمد ، اما مسائلى را كه ازمكانيسم پيچيده‌اى برخوردارند و علل بسيار روى آنها اثر مىگذارد نمىتوانيم بفهميم و روى آنها حساب كنيم . چرا به قول سعدى يك منجم خسوف و كسوف را كه به عالم ستارگان مربوط است مىتواند پيش بينى كند ولى حادثه‌اى را كه در خانهء خودش رخ مىدهد نمىتواند پيش بينى كند ؟ براى اينكه آن يك امر ساده است و براى پيش بينى آن فقط دوسه چيز را بايد بداند : حركت ماه را بايد بداند ، وضع زمين را بايد بداند ، وضع خورشيد را بايد بداند . فقط اين دوسه چيز را اگر بداند با يك حساب سادهء رياضى قضيه را كشف مىكند و مىداند مسأله چگونه است . اما اينكه مثلا باران مىآيد يا باران نمىآيد ، هوا سرد مىشود يا سرد نمىشود ، اين يك حادثه‌اى است كه مكانيسم پيچيده‌اى دارد ولهذا پيش بينىها در اين گونه موارد صد درصد درست از آب درنمى آيد . وقتى وارد مسائل دقيقتر و پيچيده‌تر يعنى مسائلى كه عوامل بيشترى در آنها دخالت دارد مىشويم آن وقت اگر يك كامپيوتر هم بياورند نمىتواند حساب كند . مثلا مسائل پيچيدهء جامعهء انسانى از اين قبيل است . البته كليات جامعهء انسانى بيشتر تحت ضابطه درمىآيد ، ولى در مورد يك حادثهء جزئى نظير اينكه من در ده سال ديگر چه مىكنم يا چه پيش مىآيد آنقدر علل پيچيده در آن دخالت دارد كه پيش بينى آن از قدرت بشر خارج است . اما اگر يك قدرتى باشد كه به همهء جزئيات اين عالم محيط باشد و بداند كه اين علل چگونه كار مىكنند مىتواند مثلا پيش بينى كند كه آيا فلان كس در ده سال ديگر در فلان نقطه فلان حرف را خواهد زد يا نخواهد زد ، و حتى چشمش آيا پلك خواهد زد يا نخواهد زد . ولى چرا بشر هنوز تصور يك چنين مسأله‌اى را هم نمىكند ؟ براى اينكه آن قدر عوامل پيچيده دارد كه هنوز در قدرت بشر نيست كه بتواند بر اين گونه مسائل احاطه پيدا كند كه مثلا در سى سال بعد سر فلان لحظه و فلان ثانيه آيا چشمش پلك خواهد زد يا نخواهد زد . مىگويد اصلا من نمىدانم آن وقت زنده هستم يا مرده . ( 2 ) . - آيا اشاره‌اى به اختيار ( اختيار انسانى ) نمىكنيد ؟ . استاد : نه . خود بحث اختيار الآن مطرح نيست . با اختيار - به آن معناى واقعى اختيار - هيچ منافات ندارد . آنهايى كه آن حرفها را زده‌اند و به امكان استقبالى معتقد شده‌اند روى همان مسألهء اختيار و آزادى بوده است . اينها خيال كرده‌اند كه لازمهء اختيار و لازمهء آزاد بودن انسان اين است كه گذشته و آينده هيچ گونه رابطهء ضرورى با يكديگر نداشته باشند و آن گونه كه سارتر و امثال وى مىگويند اصلا اين « من » هستم كه آينده را انتخاب مىكنم ، يعنى اصلا آينده هيچ تعينى در گذشتهء خودش ندارد و هيچ رابطه‌اى باگذشته ندارد . مثل اين است كه يك مرتبه همهء عالم به گزاف معدوم شود ، بعد هم يك دفعه يك عالمى به گزاف موجود شود . آيا هيچ مىشود گفت آن عالمى كه بعد موجود مىشود چگونه عالمى است ؟ آن ديگر « چگونه » ندارد . اصلا رابطه‌اى با جايى ندارد ولهذا اصلش هم محال است . ولى اگر چنين چيزى بخواهد موجود بشود هيچ رابطه‌اى [ با گذشته ] ندارد و علم به آينده پيدا كردن محال است ، يعنى براى هر موجودى آگاهى به چنين غيبى محال مىشود . ولى چنين چيزى نيست ؛ اين فقط يك تخيل و يك توهم محض است . نسبت به انتخاب و اختيار آينده ، اين حرفها كه اينها مىگويند شعر است . اين حرفها كه انسان چنين است و انسان چنان است كه فلسفه نيست . اينها براى شعر و خطابه خوب است ولى براى فلسفه هيچ گونه ارزشى ندارد . امثال حاجى هم مىگويند كه اين امكان استقبالى و نظاير آن در لسان منطقيين مىآيد و چون حرفهاى منطقيين بيشتر مربوط به قضايايى است كه بشر تشكيل مىدهد و بشر در قضايايى كه تشكيل مىدهد ميان حالت استقبال و آينده و ميان گذشته مقدارى فرق مىگذارد اشكال ندارد . ولى فلسفه اين حرفها را قبول ندارد و نمىتواند قبول داشته باشد .