لازم اعتبارى داشته باشد ولى امر اعتبارى امكان ندارد كه لازم حقيقى داشته باشد .
امكان ، يك امر اعتبارى است
درمورد اينكه امكان يك امر اعتبارى است نه يك امر عينى ، همهء حكما وحدت نظر دارند ؛ چرا ؟ براى اينكه وقتى امكان را بشكافيم مىبينيم كه امكان عبارت مىشود از لااقتضائى يا عدم الاقتضاء . وقتى يك موضوع را نسبت به يك محمول مىسنجيم يك وقت هست اين موضوع اقتضاى وجود اين محمول را دارد ، يك وقت هست اقتضاى عدم اين محمول را دارد و يك وقت هست كه هيچ اقتضائى ندارد ، نه اقتضاى وجود اين محمول را دارد نه اقتضاى عدم اين محمول را ، بلكه لااقتضاء محض است . درموردى كه موضوع اقتضاى وجود محمول را دارد و ايجاب مىكند وجود محمول را ، مىگوييم رابطهء اينها با يكديگر ضرورت است .
آنجا كه موضوع محمول را از خودش طرد مىكند و اقتضا مىكند عدم محمول را ، مىگوييم رابطهء ايندو با يكديگر امتناع است . آنجا كه موضوع نسبت به محمول يك حالت بىتفاوتى و بىطرفى دارد ، يعنى نه اقتضاى وجود آن را دارد و نه اقتضاى عدمش را ، مىگوييم رابطهء ايندو با يكديگر امكان است . پس وقتى مىگوييم :
« انسان ممكن الوجود است » يعنى انسان يك ماهيتى است كه در اين ماهيت نه اقتضاى وجود است و نه اقتضاى عدم . از اين « نه اقتضايى » تعبير به « امكان » مىكنيم .
اكنون اگر يك ماهيتى مثل « انسان » را درنظر بگيريم ، وقتى كه اين انسان - خود ذات انسان - در مقابل وجود انسان يك امر اعتبارى باشد مانعى ندارد كه اين امرى كه از احكام آن است به نام امكان ، يعنى اين « اقتضاء نداشتن » هم يك امر اعتبارى باشد . چون اين مثال براى تمايز امر اعتبارى و امر اصيل در مورد ماهيت و وجود است و يك مثال فلسفى است ، بهتر است از غير فلسفه مثال بزنيم ؛ از مثالهايى كه منطقيين مىزنند و سادهتر است مثالى بياوريم .
مثلا مىگوييم : اين جسم سفيد است ولى سفيد است بالامكان ؛ يعنى اين جسم خودش اقتضاى سفيد بودن را ندارد ، اگر اقتضايى باشد از بيرون است ، و خودش اقتضاى سفيد نبودن را هم ندارد ؛ پس اين جسم امكان سفيدى دارد . بنابراين آيا