دارد ذهن آن را چندگونه اعتبار مىكند . مثلًا وقتى مىگوييم : « اين جسم سفيد است » يك وقت ذهن جسم را از آن جهت كه جسم است قطع نظر از هرچيز ديگر ، قطع نظر از عللى كه اين جسم را سفيد كرده است ، قطع نظر از همهء امورى كه از خارج با آن ارتباط دارند و آن را تحت تأثير قرار مىدهند و قطع نظر ازخود سفيدى كه الآن ملحق به جسم است ، درنظر مىگيريم و فقط نظر به ذات جسم مىكنيم و مىگوييم : « جسم سفيد است بالامكان » . « جسم سفيد است بالامكان » معنايش اين است كه جسم سفيد است ، در آن حالى هم كه سفيد است بالامكان سفيد است ؛ يعنى اين جسم در ذات خودش اقتضاى سفيدى ندارد كمااينكه اقتضاى عدم سفيدى هم ندارد ، يعنى يك حالت لابشرطى . ولى اين اعتبار ذهن ماست كه جسم را به تنهايى درنظر بگيريم . اگر ما جسم را بعلاوهء يك سلسله عللى كه روى جسم اثر مىگذارند و جسم را سفيد مىكنند درنظر بگيريم يعنى دايرهء اعتبارِ لحاظ خودمان را وسيع كنيم و بگوييم جسم در شرايطى كه فلان شىء و فلان شىء و فلان شىء وجود دارد آيا سفيد است يا نه ؟ پاسخ اين است كه سفيد است . اگر بپرسيد بالامكان سفيد است يا بالضروره ؟ مىگوييم : بالضروره . پس جسم با فرض وجود علل سفيدى سفيد است بالضروره . همين جسم سفيد است بالامكان اگر آن را بماهوهو درنظر بگيريم ، و همين جسم سفيد است بالضروره اگر آن را با توجه به عللش كه وجود دارند درنظر بگيريم .
نسبت به استقبال هم همينطور است . ما اگر يك حادثهاى كه در مستقبل فرض وجودش را مىكنيم مثل آمدن زيد به اينجا فردا در اين ساعت ، خود طبيعت اين حادثه را درنظر بگيريم مىگوييم : اين يك امرى است كه در ذات خودش ممكن است ، يعنى يك امرى نيست كه وجودش محال باشد ، امرى هم نيست كه عدمش محال باشد . « ممكن است » معنايش اين است . اما اگر اين حادثه را با توجه به عللى كه نفى مىكند آمدن زيد را در نظر بگيريم ( مثل اينكه زيد الآن در آمريكا در بستر افتاده و سخت مريض است ، از جايش هم نمىتواند تكان بخورد ) واضح است كه در اين صورت بايد بگوييم زيد فردا نخواهد آمد بالضروره ، يعنى آمدن او در فردا ممتنع است . اگر همين آمدن زيد را با توجه به علل وجودش درنظر بگيريم ، اگر اطلاع داريم بر اينكه يك برنامهء منظمى چيده شده است براى آمدن زيد و تمام شرايط آمدن او فراهم شده و تمام موانع از بين رفته است ، اگر همهء مقتضياتى را كه ايجاب
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 148
مساهمون: مرتضى مطهرى
ص١٤٨