هامش
مىشود به تغييرات ماهوى . اين حرف درستى است ؛ آنچه كه شما مىگوييد واقعيتش اين است .
- مثال هگل را مىشود به اين نحو توجيه كرد كه فقط از نظر ازدياد گرما به آب نگاه نكنيم ، وقتى كه به آب گرما مىدهيم انبساط هم پيدا مىكند .
استاد : من به اين مطلب توجه داشتم ولى فعلا از آن نظر مورد توجه نيست . ممكن است انبساط هم پيدا كند ولى هگل نمىخواست بگويد كه آبْ اين درجه انبساط پيدا مىكند بعد اين درجهء انبساطش تبديل مىشود به آن . اگر چنين گفته بودند حرفى نداشتيم ، ولى حرف هگل و حرف شاگردان و پيروان هگل اين نيست . آنها همين تغيير حرارتى را مىگويند تغييرات كمى . حرف من اين بود كه قدماى ما اين تغييرات كيفى را مقدمهاى براى تغيير ماهوى مىدانند و اين با حرفى كه امروز هگل و هگليستها و ماترياليستها و ديالكتيسينها آن را گذار از كميت به كيفيت مىدانند يك مطلب است با اين تفاوت كه آنها حرف خودشان را با تعبير فلسفى غلطى ادا مىكنند و ما حاضر نيستيم كه حتى آن اشتباه تعبيرى را در اينجا داشته باشيم .
- چون اين بحث درميان است بنده هم اين سؤال را بكنم كه آيا با مبانى ماترياليستهاى پيرو هگل اصلًا قول به « كيفيت » به عنوان يك امر مستقل در وجود ، معنى دارد ؟ زيرا اينها « كيفيت » را از يك طرف فقط انعكاس ذهنى كميت خارجى مىدانند و . . .
استاد : خير ، اين ماترياليستها اين را نمىگويند . اصلا منطق ديالكتيك با آن منطقى كه آن را « منطق مكانيك » مىگويند فرقش همين است . آن حرفى كه شما مىگوييد حرفى است كه به اصطلاح ماترياليستهاى قرن هجدهم مىگفتند كه تمام تغييرات را در نهايت امر به تغييرات مكانيكى برمىگرداندند و با تغييرات مكانيكى توجيه مىكردند . اما اينها تغييرات را به اصطلاح خودشان ديناميكى ، درونى و ديالكتيكى مىدانند ، و در تغيير ديالكتيكى يك اصل ديالكتيك در اصطلاح آنها مسألهء گذار از كميت به كيفيت است يعنى تغيير ماهيت دادن ؛ و آن نتيجهء نهايىاى كه آنها مىگيرند از همين جا مىگيرند ، چون همه را در جامعه پياده مىكنند ، بعد مىگويند جامعه هم همينطور است ؛ در هر دورهاى تغييراتش در آغاز حالت كمّى و تدريجى دارد ، بعد با انقلاب تغيير ماهوى پيدا مىكند و از درونش اصلا ماهيتش عوض مىشود . وقتى كه ماهيتش عوض مىشود روبناها هم عوض مىشود : فلسفه عوض مىشود ، هنر عوض مىشود ، حقوق عوض مىشود ، اخلاق عوض مىشود ، روابط همه عوض مىشود ، دين و مذهب در آن دورههايى كه بايد دين و مذهب باشد عوض مىشود ، در آن دورهاى هم كه نبايد باشد اساساً نيست ؛ اصلا جامعه ماهيتش عوض مىشود ( چون آخرين نتيجهاى كه مىخواهند بگيرند راجع به جامعه است ) . مثلا اگر شما بگوييد جامعهء كاپيتاليستى همان جامعهء فئوداليستى است و فقط يك تغيير سادهاى در آن رخ داده است مىگويند : نه ، تو اشتباه مىكنى اصلا ماهيت اين غير از ماهيت آن است . اين مثل اين است كه شما بگوييد