ازتهران به قم رفتم اتفاقاً رفيقم را در على آباد ديدم . هيچ وقت نمىگوييم من از تهران حركت كردم ، بعد از دو ساعت اتفاقاً به قم رسيدم . چرا نمىگوييم اتفاقاً به قم رسيدم ؟ چون اين ضرورت است ، لزوم است ، ديگر اتفاق و تصادف ندارد . اگر حركت كنم قهراً به آنجا مىرسم « 1 » .
مثال دوم
اگر بگوييد خودم را از پشت بام انداختم اتفاقاً خوردم به زمين ، [ درست نيست ] اين حادثه اتفاق ندارد ؛ اين حادثه ضرورت دارد . ولى اگر بگوييد از پشت بام افتادم ، اتفاقاً يك شخصى از آنجا مىگذشت من به زمين نخوردم و افتادم روى آن شخص ، اين را مىگويند « اتفاق » چون در حادثهء از پشت بام افتادن كليت ندارد كه شخصى از آنجا عبور كند ؛ يعنى اين را اگر از نظر كلىِ افتادن از پشت بام درنظر بگيريد يك امر اتفاقى و تصادفى است ، يعنى ضرورتى در كار نيست و نبايد وجود داشته باشد ولى وجود دارد « 2 » .
اما همين امر اتفاقى را اگر در مجموع شرايط زمانى و مكانى و با مجموع حوادث ديگر عالم درنظر بگيريد يك امر ضرورى است ؛ يعنى افتادن از پشت بام بهطور كلى مستلزم اينكه شخصى كه آن شخص هم آقاى زيد باشد از آنجا بگذرد و شما روى او بيفتيد نيست ، ولى افتادن شما در اين روز ، در اين ساعت و در اين شرايط بالخصوص مقارن است با گذشتن آقاى زيد در اين روز ، در اين ساعت و در اين شرايط بالخصوص از اين محل و هريك از اين دو حادثه به حكم ضرورت واقع شده است . اين افتادن شما به حكم يك ضرورتى است ، بالاخره مجموع عللش ايجاب كرده است كه شما از اينجا افتادهايد . اين هم كه آقاى زيد در همين زمان از .
هامش
( 1 ) . اين مثال را در خيلى جاهاى ديگر هم ذكر كردهايم .
( 2 ) . - مثالى هم ارسطو مىزند كه يك كسى مىرفت بازار چيزى بخرد اتفاقاً مديون خودش را ديد و آنجا دينش را پرداخت كرد .
استاد : اين حرف را در مورد اتفاق مىگويند ؛ درست هم هست .