خودش است از موجوديت ابا داشته و معدوميت براى آن ضرورت دارد .
3 . امكان بالذات
شق سوم ، ممكن الوجود بالذات است ؛ يعنى ذاتى كه اگر نظر به آن ذات بيندازيم نه موجود بودن برايش ضرورت دارد و نه معدوم بودن برايش ضرورت دارد . مثلًا اگر كثيرالاضلاعى فرض كنيم كه يك ميليارد ضلع داشته باشد ، ما نمىدانيم الآن در عالم چنين كثيرالاضلاعى وجود دارد يا وجود ندارد ، ولى چنين كثيرالاضلاعى امكان وجود دارد همچنانكه امكان عدم هم دارد ؛ يعنى مىتواند موجود باشد و مىتواند معدوم باشد . اينطور نيست كه محال باشد چنين چيزى موجود باشد .
موجود بودنش امر محالى نيست [ چنان كه ] معدوم بودنش هم امر محالى نيست . اين قبيل چيزها را مىگوييم : « امور ممكن الوجود » .
4 . وجوب بالغير
وجوب بالغير يعنى اينكه ممكن است يك شىء به حسب ذات خودش امكان وجود داشته باشد و قهراً امكان عدم هم داشته باشد ولى به حكم غير ، موجود شود ؛ يعنى به دليل اينكه علتش وجود پيدا كرده است وجودش ضرورت پيدا كرده است و الآن به حكم غير ، ضرورتِ وجود دارد . چون علت تامهاش وجود دارد اين هم ضرورت وجود پيدا كرده است .
مثالى از مثالهاى سادهء عرفى مىآوريم :
اگر يك ترازوى دقيق حساس داشته باشيم و در هيچ كفهاى از دو كفهء اين ترازو هيچ عاملى را وارد نكنيم ، نه وزنهاى بگذاريم و نه فشارى از قبيل فشار مغناطيس بر آن وارد كنيم ، قهراً اين ترازو در حال تعادل باقى مىماند . براى اين كفهء ترازو بالا رفتن و پايين رفتن هر دو امرى ممكن است ؛ يعنى ممكن است به اين حال باقى بماند و ممكن است از اين حال خارج شود . ولى اگر در يك طرف ، عامل فشارآورندهء به پايين باشد و در طرف ديگر هيچ عاملى براى فشار آوردن به پايين نباشد مثلًا در يك طرف وزنهاى بگذاريم بدون آنكه در طرف ديگر وزنهاى