مىكنند . اينها اصلى را قائل هستند به نام « اصل تأثير متقابل در اشياء » ، به تعبير ديگر « اصل وابستگى اشياء به يكديگر » ، درمقابل « اصل گسستگى اشياء » . ما دوگونه جهانبينى مىتوانيم داشته باشيم : يك جهانبينى بر اصل گسستگى است ؛ يعنى من موجودى هستم براى خود ، شما موجودى هستيد براى خود ، آن ديگرى موجودى است براى خود . اگر من نبودم ، نبودنم به شما ارتباطى ندارد . اگر شما هم نبوديد و از همان اول از متن نظام حذف شده بوديد ، حذف شما به من ارتباط ندارد .
شما براى خودتان مستقلًا قابل حذف هستيد و من براى خودم مستقلًا قابل حذف هستم . شما براى خودتان مستقلًا قابل وجود هستيد و من براى خودم مستقلًا قابل وجود هستم .
اصل وابستگى همهء اشياء عالم به همديگر
ولى اصل وابستگى به اين معناست كه حذف هر جزء مساوى با حذف كل است .
حذف كوچكترين جزء از اجزاء عالم مساوى است با حذف هر جزء ديگر و مساوى است با حذف كل عالم . اين يكى از دقيقترين اصول فلسفى است .
اين فرنگىمابها اين حرف را اخيراً گفتهاند ، كه حرف خوبى هم هست ، ولى مفهوم فلسفى آن را درست درك نكردهاند و به لوازم اين حرف درست توجه ندارند كه اين حرف به كجا منتهى مىشود . اگر متوجه لوازم اين حرف بشوند خواهند ديد كه تمام اشكالاتشان در اين جور مسائل از بين مىرود . معنى اين حرف اين است كه مجموع عالم يك واحد تجزيه ناپذير است . اين ، تفكر عاميانه است كه انسان خيال مىكند عالم به منزلهء تغار خميرگيرى آن نانواست كه از اين خميرها هر بار يك مقدار برمىدارد و پهن مىكند و به تنور مىزند ، هر كدام را كه دلش خواست برمىدارد و يا هر كدام را كه خواست دور مىاندازد ، هر تعداد كه دلش بخواهد به تنور مىزند و هر تعداد را كه نخواست پرت مىكند و دور مىاندازد . البته آن دور انداختن امر نسبى است ، يعنى به تنور نمىزند ، نه اينكه از عالم حذف كند . من براى خودم يك موجودى هستم ، شما هم براى خودتان يك موجودى هستيد . شما براى چه آفريده شدهايد ؟ خوب بود كه شما آفريده مىشديد ، خوب بود كه من آفريده نمىشدم ؛ شما كه عادل هستيد آفريده مىشديد ، نه من كه فاسق هستم . يك عادل آفريده شود ، چرا فاسق آفريده شود ؟