مخصوصا بايد توجه داشت و درك كرد .
غير از مسألهء رابطهء علت و معلولى اشياء با يكديگر كه يك رابطهء طولى است ، يك رابطهء عرضى هم ميان اجزاء عالم هست . ميان اجزاء عالم وابستگى عرضى هم هست . تمام اجزاء عالم حكم يك واحد صاحب اجزاء را دارد ، واحدى كه همهء اجزايش آنچنان به يكديگر وابسته هستند كه اگر باشد همه بايد باشند و اگر نباشد هيچكدام نبايد باشند .
نظامِ به هم پيوسته و واحد عالم در تعابير قرآن و روايات
هيچ كتابى مثل قرآن اين مطالب را با اين صراحت بيان نكرده است ؛ و كسى غير از قرآن هم جرأت نمىكرده اين حرف را بزند . يكى از دلائلى كه قرآن كتاب خداست و نه كتاب بشر ، اين است كه محال بود اصلا بشر جرأت كند توحيد افعالى را به اين صورت بيان نمايد . لهذا مفسر جرأت نمىكند اين مطلب را به همان شكلى كه قرآن فرموده بيان كند ، مجبور است آن را به گونهاى توجيه و تأويل كند . در مغز خود مفسر هم نمىگنجد . از مغز او بزرگتر است .
قرآن در عين اين كه نظام اسباب و مسببات را قبول مىكند و اراده و اختيار بشر را ، مىپذيرد ، در كمال صراحت همهچيز را به قضا و قدر الهى مىداند . هيچ چيزى را از حيطهء قضا و قدر الهى خارج نمىكند . ولى وقتى متكلمين و مفسرين به اينجاها مىرسيدند ، درمىماندند . خيال مىكردند اين آيات قرآن به ظاهر با يكديگر تعارض دارد ، [ مىگفتند ] بايد بعضى از اين آيات را قرينه براى بعضى ديگر قرار دهيم . اشاعره مىآمدند آيات اختيار را تأويل مىكردند به آياتى كه در قضا و قدر بود و خيال مىكردند آيات جبر است . معتزله ، برعكس آنها ، آيات اختيار را صريح مىدانستند و آيات قضا و قدر را كه به عقيدهء آنها دلالت بر جبر دارد تأويل به آيات اختيار مىكردند ؛ در صورتى كه نه اينها را بايد تأويل كرد و نه آنها را ، هر دو در جاى خودش درست است ، هر دو بايد همين جور باشد . اما چون اينها به عمق مطلب نمىرسيدهاند [ دست به تأويل مىزدهاند . ]
اخبار و احاديث هم همين طور است . در اخبارى كه از پيامبر اكرم صلّىالله عليه و إله رسيده و يا از حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام در نهجالبلاغه آمده ، در اين جور موارد تعبيراتى است كه گاهى مطلب - به اصطلاح - از جنبهء يلالربى گفته مىشود و گاهى