اين را به شكل ديگرى مىگوييم : اين ملكات بر مىگردند به استعدادهاى انسان .
پارهاى ملكات است كه سبب تجلى شخصيت انسان مىشود ، سبب شكفتگى شخصيت واقعى انسان مىشود ؛ پارهاى از ملكات است كه سبب ناشكفتگى ، پژمردگى ، افسردگى و درهم كوبيدگى شخصيت انسان مىشود . دستهء اول را « ملكات فاضله » مىگوييم و دستهء دوم را « ملكات رذيله » .
حقيقت اينها چيست ؟ اين رذائل از نوع شرهاى بالذات هستند و مقضىّ بالعرضاند ؟ كه مقضىّ بالعرض بودن به اين معنى است كه در واقع مقضى نيست ، بلكه لامقضى بودن نقطهء مقابل اينها را ما به مقضى بودن خود اينها تعبير مىكنيم . آيا از اين قبيل هستند ؟ يا از قبيل موجودات بالذاتى هستند كه شر بالعرض اند ، كه در اين صورت قهراً مقضىّ بالذات هم هستند . اينها شر قليلند ، شرهاى قليلى هستند نسبت به خيرهايى كه مترتب اينها مىشوند . نسبت به آنها قليل هستند .
اگر شق اول را بگيريم معنايش اين است كه كفر عدم ايمان است ، و به عبارت ديگر بازگشت اعتقادات فاسده به عدم اعتقادات صحيحه است . اگر بگوييم كفر به معنى « بى ايمانى » مقضى است ، معنايش اين مىشود كه ايمان در اينجا مقضى نيست . از اين مقضى نبودن ايمان تعبير به « كفر » مىكنيم . مقضى نبودن ملكات فاضله را به مقضى بودن ملكات فاسده تعبير مىكنيم . آيا [ ملكات رذيله ] از اين قبيل است ؟ آيا اگر اينجور بگوييم ، در تحليل نهايى مطلب درست است ؟ آيا آنچه را كه ما « كفر » مىگوييم يا « اخلاق فاسده » مىگوييم از قبيل فقر است ؟ از قبيل كورى است ؟ صرفاً اعدامى هستند كه در نقطهء مقابل اينها وجودات قرار دارند ؟ يا نه ، خود اينها هم نوعى از وجودات هستند ؟ اگر از قسم اول باشند ناچار بايد بگوييم كه از اعدام هستند . اگر از قسم دوم باشند بايد بگوييم كه امور وجودى هستند .
بعضى از اعتقادات و اخلاق فاسده ، عدمى محض هستند
واقع مطلب اين است كه ما نمىتوانيم اينها را « عدمى » بناميم ، چون « عدمى » ناميدن اختيارش دست ما نيست ؛ يعنى ما بايد تحليل كنيم و ببينيم كه آيا عدمى است يا نه ؟ ما دو نوع كفر و اخلاق فاسده داريم . يك نوع كفرى كه عدمى محض است ، يك نوع انحطاط اخلاقى كه عدمى محض است . اين از نوع اول است . ( البته خود شيخ مطلب را به اين تفصيل كه من دارم عرض مىكنم بحث نكرده است . ) آنها