اين حساب كه ايندو به يكديگر مرتبط هستند و بودن اين و بودن آن به يكديگر مربوط است و عين يكديگر است ، نشان مىدهد كه اصل « يا همه يا هيچ » حكمفرماست ، يعنى چنين وابستگى ذاتى ميان اجزاء عالم برقرار است . اين را ديگر توجه ندارند . اين جهان مثل يك كارخانهء عظيم و بزرگ است ، با اين اختلاف كه در يك كارخانه رابطهء اجزاء با كار و شغلشان يك رابطهء ذاتى نيست ، بلكه قراردادى انسان است . مىشد كه مثلا اين چرخ را به صورت ديگرى بسازند و به اينجا بياورند و اين را به آنجا ببرند . در عالم اين جور نيست . هر جزئى در جاى خودش است .
جايش هم براى خودش ذاتى اوست . پس امر داير است ميان اين كه هيچ نباشد ، يا اگر مىخواهد باشد همه با هم بايد باشند .
حافظ بر خلاف آنطورى كه او را مىشناسند ، كه البته بايد بگويم كه هيچ او را نمىشناسند و شعرهايش را هيچ نمىفهمند ، مرد عالم و فاضلى بوده ؛ جزء تحصيلكردههاى خيلى عالى بوده كه مطابق با اصول و تفسير و فلسفه و عرفان سخن مىگفته و در همهء اينها خيلى خوب وارد بوده است . نكتههاى عجيبى در شعر او هست . مىگويد : « در كارگاه هستى از كفر ناگزير است » .
اين شعر همين حرف را مىگويد . نمىتواند اين عالم باشد و كفر نباشد . اگر بخواهد كفر نباشد بايد اين عالم نباشد ؛ يعنى اين اصل وابستگى اجزاء عالم با يكديگر را با اين تعبير ذكر كرده است . پس وقتى كه [ اين عالم ] مقضى است ، چنين نيست كه اين شئ جداگانه مقضى باشد و آن شئ جداگانه .
وابستگى اشياء در نظام طولى و عرضى به همديگر
ما از دو جهت اشتباه مىكنيم : يكى از اين جهت كه نظام طولى علت و معلول را نمىبينيم و خيال مىكنيم كه قضاى الهى بدون رابطهء علت و معلولى به اشياء تعلق مىگيرد . اين غلط است . قضاى الهى به هر چيزى كه تعلق بگيرد از راه علتش تعلق مىگيرد ؛ يعنى قضاى الهى جز وجود علت آن شئ معنايى نمىدهد . قضاى الهى به اين معناست كه علت آن شئ و علت علت آن شئ ادامه دارد تا به ذات واجبالوجود مىرسد . يعنى علم الهى و ارادهء الهى اقتضا كرده است كه معلول اول و معلول ثانى به نظام علت و معلول وجود داشته باشند . معناى قضاى الهى اين نيست كه اشياء و حوادث مستقيماً مورد تعلق قضاى الهى قرار مىگيرند . اين نكتهء اول را