مىباشند ، يعنى همان نشدهها مىباشند ، خلأها مىباشند . اشكالى اگر باشد اين نيست كه چرا اينها هستند ؛ اشكال اين است كه چرا به جاى اين نيستيها هستيها نيست ؟ پس مسأله به صورت ثنويت از بين مىرود ، ولى به صورت ديگر باقى مىماند .
مىگوييم : بله ، آن از بين رفت و نمىگوييم دو سنخ هستى در عالم داريم ، بلكه مىگوييم در عالم باز هم نبايستنيهايى وجود دارند كه آن نبايستنيها از نوع نيستيها هستند . حال مىپرسيم : چرا همين نيستيها وجود دارند ؟ چرا همين نيستيها را هستيها پر نكردهاست ؟ شما مىگوييد جنگْ نيستى است ، ظلمت نيستى است ، عجز نيستى است ، بيمارى نيستى است ، همهء اينها را مىگوييد نيستى است . مىگوييم بسيار خوب ، نيستى است ، نمىگوييم كه مبدأ علم يك مبدأ است و مبدأ جهل يك مبدأ ديگرى است كه جهلها را در مقابل علمها ايجاد كرده است ؛ نه ، جهل يعنى همان عدم العلم ؛ ولى ايراد ما در مبدأ علم است كه چرا مبدأ علم ، در اينجا كه جهل است ، علم را به جاى اين جهل نياورده است ؟ يعنى چرا اين نيستى را تبديل به هستى نكرده است ؟ پس اشكال باقى است ولى به صورت ديگر باقى است نه به اين صورت .
اين مطلب از مسائل اساسى است كه حكما درباب خير و شر دارند .
تلازم خيرات با شرور
مسألهء ديگر در باب خير و شر مسألهء تلازم قهرى خيرات با شرور است . وجود بعضى از خيرات از وجود بعضى از شرور انفكاك ناپذير است ، به اين معنا كه محال است كه آن جنبهء شريتش را بتوانيم از او منسلخ كنيم يعنى همان جنبهء منشأ بودنش براى عدم را ؛ منشأ بودن آن براى عدم را نمىتوانيم از او منسلخ كنيم ؛ يعنى اگر بخواهد آن شر نباشد ، به اين شكل نيست كه خودش باشد شريتش نباشد ، بلكه نبودن شر او به اين است كه اصلا خودش نباشد ، كه نبودن خودش ملازم با نفى يك سلسله خيرهاست همراه او . اين هم مسألهء دوم در باب شر ، كه به آن كاملا بايد توجه كرد : تلازم و تقارن [ بعضى خيرات با شرور ] و امتناع انفكاك شرور از يك سلسله خيرات ، كه از بين رفتن اين شرور ملازم است با از بين رفتن يك سلسله خيرات كه علت اين شرور هستند . اين مطلب را هم بايد براى حل مشكل شر توجه داشته