عقل انجام مىدهد ، كه اين كارهاى ضد عقل ممكن است موافق نفس باشد يا موافق نفس نباشد . به هر حال او كارهايى انجام مىدهد كه عقل مىگويد نبايد آن كارها را انجام دهد .
با همين تحليل از شرور مسألهء ثنويت از بين مىرود ، يعنى معلوم مىشود كه شرورى كه در عالم هستند به شكل يك سلسله هستيهايى در مقابل هستيهاى ديگرى كه خير هستند نمىباشند ، بلكه اينها يا يك سلسله ناهستيها هستند ، يا يك سلسله هستيها كه آن هستيها وجودشان از نظر خودشان و از نظر بسيارى از امور ديگر خير است ، ولى از نظر بعضى از امور و نسبت به بعضى از امور كه منشأ عدم در آن امور مىشوند شر است . در اينجا هم وقتى نگاه مىكنيم مىبينيم كه در واقع وجود اينها شر نيست ، آن عدم كه در اينجا تحقق پيدا مىكند شر است . اين وجود به تبع آن عدم شريت را كسب مىكند .
سؤال : اين وجودها كه به دنبال خودشان آثار عدمى دارند ، موجب آنها هستند يا مقارن آنها ؟ استاد : موجبند البته .
- چگونه موجب امر عدمى مىشوند ؟ استاد : چه اشكالى دارد ؟ اين از هيچ جهت اشكالى ندارد . دار تزاحم و تضاد معنايش همين است ، يعنى دو شئ وجودى وقتى با يكديگر تضاد پيدا مىكنند اثر يكديگر را خنثى مىكنند . اين اثر آن را از بين مى برد و آن اثر اين را .
هستيها به دو دستهء خير و شر تقسيم نمىشوند
پس به اين معنا نمىشود گفت كه هستيها دو دسته هستند : هستيهاى بايستنى و هستيهاى نبايستنى ، كه بعد به مسألهء ثنويت برسيم و بگوييم پس عالم بايد دو مبدأ داشته باشد : يك مبدئى كه هستيهاى بايستنى را ايجاد كرده است و مىكند و يك مبدئى كه هستيهاى نبايستنى را . معلوم شد آن چيزهايى كه نبايستنى هستند نيستيها