مىشود ، چون فكر مىكند كه من به بالاترين قلهها رسيدهام ، من ديگر عيب و نقصى ندارم كه بخواهم بر طرف كنم ، من كه ديگر مقصدى نمانده كه بخواهم به آنجا برسم ، من به بالاترين درجات رسيدهام . اگر اين جهت را ما از آن بگيريم ، برترىجويى باشد ، شريتى ندارد .
هر عقدهاى از عقدههاى روحى را كه شما در نظر بگيريد ، چنين است . همين تكبر اگر آن اثر منفى كه روى ديگران مىگذارد نبود و اگر آثار منفى تكبر روى خود فرد و روى افراد ديگر نبود ، تكبر چرا بد باشد ؟ حسد هم همينجور است . اگر اثر منفى آن روى خود انسان و روى انسانهاى ديگر را ، به فرض محال ، بگيريم ، حسد بد نيست . تمام ملكات رذيله كه ما آنها را شر مىدانيم و علم اخلاق ، نبودن آنها را بر بودنشان ترجيح مىدهد ، وقتى كه دقت كنيم ، مىبينيم كه بودن اينها نوعى مانعيت يا نوعى رافعيت يا نوعى دافعيت دارد . چون مانع خير هستند و رافع خير هستند و موجب عدمند ، از آن جهت اينها شرند .
تا اينجا يك مرحله از مراحل باب شرور طى مىشود .
منشأ تفكر ثنوى ، وجود اشيائى است كه موجب عدمند
در عدل الهى گفتهايم كه يكى از مسائل درباب شرور اين است كه گفته مىشود اشياء بر دو قسمند : اشيائى كه خيرند و اشيائى كه شرند ، اشيائى كه بودنشان در نزد عقل بر نبودشان ترجيح دارد و اشيائى كه نبودشان در نزد عقل بر بودنشان ترجيح دارد . وقتى كه اشياء دو دسته شدند ، آن وقت قهراً يك مسألهء ديگر پيش مىآيد : انسان در خودش دو نيرو تشخيص داده است : يك نيروى عقل تشخيص مىدهد كه از نظر عقل يك چيزها بودنشان بر نبودنشان ترجيح دارد و يك چيزهايى هم نبودنشان بر بودنشان ؛ و در خودش يك نفس تشخيص مىدهد كه آنچه كه عقل ، بودنشان را ترجيح مىدهد ، اين نبودنشان را ترجيح مىدهد و آنچه را كه عقل ، نبودنشان را ترجيح مىدهد ، اين بودنشان را .
آن وقت اين فكر ثنوى پيدا شده است كه پس عالم هم دو مبدأ دارد : يكى مبدأ اشيائى كه با عقل هماهنگى دارند ، يعنى آن مبدأ كارهايى را مىكند كه عقل وجود آنها را بر عدمشان ترجيح مىدهد ، و يك مبدأ ديگر وجود دارد كه آن مبدأ كارهايى را انجام مىدهد كه عقل ، نبودن آنها را بر بودنشان ترجيح مىدهد ، يعنى كارهاى ضد