كنيم : شر آن چيزى است كه عقل عدم آن را بر وجودش ترجيح مىدهد .
شرور ، امور عدمى هستند و يا منشأ عدم مىشوند
حكما مىگويند كه اگر ما شرور را تحليل كنيم يعنى همهء آن چيزهايى را كه عقل عدم آنها را بر وجودشان ترجيح مىدهد تحليل كنيم ، مىبينيم كه همه عدمند ، يعنى خود ، عدم و عدمى هستند . عقل كه عدم آنها را بر وجودشان ترجيح مىدهد به اين معناست كه عقل وجود را به جاى اين عدم ترجيح مىدهد ، ولى خود اين عدم است ؛ يا اينكه آن چيزهايى كه عقل عدم اينها را بر وجودشان ترجيح مىدهد ، خودشان عدم يا عدمى نيستند ، يك سلسله امور وجودى هستند ، مثل همان آفات و موجودات موذى كه ذكر كرديم ، ولى شريت اين امور وجودى نه به اعتبار وجودشان است از آن جهت كه وجودشان است ، به عبارت ديگر شريت اينها به اعتبار وجود نفسى آنها نيست ، بلكه به اعتبار وجود اضافى آنهاست ، يعنى به اعتبار اين است كه اينها منشأ يك عدم مىشوند . شريت اين امور وجودى به خاطر منشئيت اينها از براى يك عدم است ، مانند همان آفات و حيوانات موذى . اگر وجود اين موذيها را از آن تأثير عدمى منفك كنيم ، يعنى ذهن فرض منفك بودن آنها را بكند ، آنها شريت ندارند . آفاتى مانند پشه و ساس را در نظر بگيريم . اگر پشهاى وجود داشته باشد و اين پشه اساساً نگزد ، آيا شر است ؟ آيا پشه چون كه پشه است شر است ؟ يا چون انسان را مىگزد شر است ؟ مسلماً چون انسان را مىگزد . اگر پشه و مار و عقرب باشند ولى گزندگى آنها در كار نباشد ، شر نيستند . حالا فرض كنيم كه اين مار و عقرب و پشه و اينها همه باشند و گزندگى آنها هم باشد ولى گزيدنشان روى انسان اثرى نگذارد ، باز هم شر نيستند . اثر گزيدگى اينها اين است كه موجب قطع حيات مىشود ، كه مرگ خود همان عدم حيات است ؛ يا اگر موجب قطع حيات نشود ، موجب اختلال ديگرى در بدن مىشود كه آن اختلال ديگر با درد اعلام مىشود و درد اعلام كنندهء آن اختلال است . حال اگر اين حيوانات روى بدن انسان بيفتند ولى هيچ اثرى روى بدن نگذارند و در نتيجه انسان هيچ دردى را احساس نكند ، باز هم اينها شرند ؟ نه ، شر نيستند . اينها شريت خودشان را از آنجا كسب كردهاند و اتصافشان به شريت از آن جهت است كه منشأ يك عدم در شئ ديگر مىشوند ، منشأ يك شر بالذات در شئ ديگر مىشوند .