اينجا مسألهء انطباق نيست . مسألهء انطباق كه ايشان مىگفتند ، درست است ، ولى اين جور مىخواهم بگويم كه گويى ايشان از حكمتِ به اصطلاح حكيمانه منتقل شدهاند به حكمتِ به اصطلاح متكلمان و فرنگيها و همين حرفهايى كه عوام مىگويند ، و بعد ديدهاند كه اين حكمت را نمىشود براى خداوند اثبات كرد ، به همين جهت آن را نفى كردهاند . خوب ، حكمت به اين معنا را ما هم نفى مىكنيم ، به اين معنا كه فعل من بر انديشهء من منطبق باشد و انديشهء من بر عالم عينى . اين معنايش اين است كه من به نحوهء صنعت مىخواهم طبيعت را استخدام كنم . اين حكمتى است كه شأن بشر است . اين مطلبى است كه ايشان مىگويند محال است و به بيانى كه در جلسات پيش گفتيم محال هم هست . حكمت به معناى اينكه دريافت من كمال مطابقت را با نظام عينى داشته باشد و فعل من كمال مطابقت را با نظام علمى داشته باشد ، اين امر قطع نظر از اين جهت كه در فعل خداوند چيزى نيست كه بخواهد فعل خدا بر آن منطبق شود ، از جنبهء ديگر هم محال بود ، چون اين ملازم با غايت داشتن خود خداست .
پس اين حكمتى كه ايشان در اينجا نفى كردهاند ، و به حق هم نفى كردهاند ، همان حكمت به مفهوم معتزلى و عاميانه و متكلمانه است . مردم عامى كه هميشه خدا را حكيم مىدانند [ او را ] مانند يك صنعتگر حساب مىكنند كه همانطور كه صنعتگر به اشياء نظم غيرعادى و [ غير ] طبيعى داده و غرض خودش را حاصل مىكند ، خداوند هم همينجور است ؛ در حالى كه خداوند غرض اشياء را به اشياء افاضه مىكند : « ايصال كلّ ممكن لغاية » . در ايصال هر ممكنى به غايت ، اين امر كه حكمت منطبق بر چيز ديگر بشود وجود ندارد ، بلكه علم به نظام احسن است ، خداوند علم دارد كه نظام بايد چگونه وجود پيدا كند ، نه چگونه هست ؛ حالا اين علم چه به نحو علم حصولى باشد ، كه شيخ و اينها مىگويند ، و چه علم حضورى باشد كه خود ملاصدرا و پيروانش مىگويند . از علم به نظام وجود ، على افضل ما يمكن ، ايجاد نظام وجود ، على افضل ما يمكن ، منشعب مىشود ؛ يعنى موجودات ايجاد مىشوند و عالىترين كمال ممكن آنها به آنها داده مىشود و آنچه كمالش بالقوه است از قوه به فعليت رسانده مىشود . در اين صورت هيچ لزومى ندارد كه بياييم حكمت را به اين معنا كه ايشان بيان كردند و بعد به آن ضربه زدند معنى كنيم . حكمت به آن معنا در خداوند محال است و ايشان درست مىگويند ، اما اين حكمت به معناى
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 448
مساهمون: مرتضى مطهرى
ص٤٤٨