تشريفاتى است . يك عدهاى ، چه از اشعريهاى قديم و چه اين مصريهاى جديد كه اصلًا فكرشان در اين مسائل سطحى است و چه برخى از اين نويسندههاى مذهبى جديد خودمان ، مىخواهند روابط اشياء در عالم را روابط تشريفاتى و قراردادى تلقى كنند . اشعريها مىگفتند عادة اللّه است ، خدا فعلا خواسته كه آتش علت گرما باشد نه يخ ، يك وقت هم عوض مىشود و يخ را علت گرما قرار مىدهد ؛ يعنى در اينجا رابطهء ضرورى نيست ، يك رابطهء قراردادى است . وقتى به اين اشكال مىرسند كه چرا حالا چنين شد ، مىگويند خداوند اين كار را كرده است براى اينكه حكمت خودش را ظاهر گرداند و حكيم بودن خودش را نشان دهد و مردم بدانند خداوند مىتوانست هر چيزى را سبب هر چيزى قرار دهد ولى اگر چنين مىكرد حكمت خداوند ظاهر و معلوم نمىشد ؛ اين كار را كرد تا حكمت او بر بندگانش ظاهر بشود .
جواب اين بيان خيلى واضح است : خداوند حكمت خودش را بدون اين اسباب و بدون اين مقدمات بر بندگانش ظاهر كند .
ما در آنجا اين مطلب را گفتهايم كه حكمت معنى ندارد الّا اينكه يك رابطهء ضرورى ميان مقدمات و نتايج و ميان اسباب و مسبَّبات قائل شويم . الآن هم به نظرم مىآيد كه آن مطلب درست است .
پس اگر ما مطلب را به همان شكلى كه حكما توجيه كردهاند و به همان معنايى كه آنها حكمت را معنا كردهاند بيان كنيم ، اشكالى نيست . ولى بيان ايشان مسلماً اشكال دارد . [ علاوه بر مطالب قبل : ] اولًا ، بنا بر بيان ايشان ، در فعل خداوند عبث معنى ندارد ، زيرا ايشان مىگويند كه حكمت از ذات فعل خداوند منتزع است ، يعنى فعل چون فعل خداست حكمت است و همه چيز بايد بر آن منطبق شود . پس اين معنى ندارد كه فعل خداوند دو وجه داشته باشد : يكى اينكه عبث باشد ، و ديگر اينكه عبث نباشد . هر چه فعل خداست همان حكمت است ، ديگر عبث معنى و فرض ندارد .
اگر ايشان بگويند : بسيار خوب ، فرض نداشته باشد ، مىگوييم : پس استدلالهاى قرآن كه به مسألهء حكمت استدلال مىكند ، ديگر معنى نخواهد داشت . قرآن مىفرمايد : « أفَحَسِبْتُمْ أنَّما خَلَقْناكُمْ عَبَثاً وَ أنَّكُم إلَيْنا لا تُرْجَعونَ » « 1 » و درآياتىكه راجع به
هامش
( 1 ) . مؤمنون / 115 .