مىگوييم « تو » معنايش اين است : اى آن چيزى كه همه چيز از توست و همه چيز منتهى به توست . ديگر معنى ندارد كه بپرسيم : اين فعل تو از چه صادر شده و به سوى چيست ؟ يعنى تقريبا در تعريف « خداوند » - كه كلمهء « تعريف » هم در مورد خدا غلط است - « منك » و « بك » و « لك » و « اليك » نهفته است . همه چيز از اوست و همه چيز به سوى اوست . پس وقتى كه انسان بخواهد از خدا سؤال كند و بگويد كه اى خدا چرا ؟ معنايش اين است : اى آن كه همه چيز از توست و همه چيز به سوى توست ، اين كه از تو پيدا شده از چه پيدا شده ، و اين كه به سوى توست به سوى چيست ؟ اين سؤال معنى ندارد .
بررسى بيان علامه ذيل سورهء اعراف
ايشان در اين بيان همان مسألهء حكمت را توجيه كردهاند ، به همان معنا كه حكما گفتهاند ، ولى به سراغ غايت نهايى رفتهاند . تفاوت اين توجيه كه در سورهء اعراف كردهاند با توجيه حكيمانهاى كه ديگران مىكنند ، اين است كه ديگران به سراغ غايت نزديك رفتهاند و ايشان سراغ غايت نهايى رفتهاند . هيچ چيزى در عالم نيست كه براى يك غايتى و براى رسيدن به يك كمالى خلق نشده باشد . ديگران همان كمال ابتدايى و كمال نزديك را در نظر مىگيرند ؛ ولى چون هر كمالى براى كمال بالاترى است و بالاخره به ذات حق منتهى مىشود ، ايشان همان توجيه را كردهاند اما با توجه به آخرين كمال و غايةالغايات .
اين بيان ايشان در ذيل سورهء اعراف بيانى درست است و به نظر ما ايرادى ندارد ، و با بيان ديگران فقط اين تفاوت را دارد كه آيه را به غايت نهايى توجيه كردهاند نه به غايات ابتدايى .
بررسى بيان علامه ( ره ) ذيل سورهء انبياء
ولى به نظر ما آن بيانى كه ايشان در سورهء انبياء در جلد چهاردهم در ذيل آيهء « لايُسْئَلُ عَمّا يَفْعَلُ وَ هُمْ يُسْئَلونَ » كردهاند ، شايد قابل مناقشه باشد : اولًا ، به نظر مىرسد كه اگر ما بيان ايشان را بپذيريم بايد مطلب را اين جور قبول كنيم كه در فعل خداوند نه حكمت معنى دارد و نه غير حكمت ، نه اينكه حكمت صفت ذاتى اوست . ما از همان مثلى كه ايشان در باب صدق و كذب گفتهاند استفاده