است ؛ براى اينكه خداوند مالك علىالاطلاق همهء عالم هستى است . مالكيتهايى كه در ميان مخلوقات و در عالم هستى هست ، در مقابل يكديگر درست است ، مالكيت شما در مقابل من و من در مقابل شما معنى دارد . من مالك كتاب خودم هستم و شما مالك كتاب خودتان ؛ يعنى شما اولويتى نسبت به آن كتاب داريد و من اولويتى نسبت به اين كتاب دارم . اگر من كتاب شما را بدون اجازهء شما تصرف كنم ظلم است ، و اگر شما هم بدون اجازهء من در كتاب من تصرف كنيد ظلم است . ولى آيا مىشود موجودى در يك چيزى نسبت به خدا اولويت پيدا كند ؟ آيا مىشود كسى چيزى داشته باشد كه در داشتن آن نسبت به خدا اولى باشد به طورى كه اگر خدا بخواهد در آن تصرف كند بايد مطابق ميل و رضاى صاحبش انجام دهد ؟ مثل اينكه كسى بگويد من حيات و زندگى دارم ، اگر خدا بخواهد اين زندگى را بدون اجازهء من از من بگيرد ، ظلم است ؛ او در مال من بدون رضا و اجازهء من تصرف كرده است . مثل آن كه گفته :
خلقت من در جهان يك وصلهء ناجور بود * من به خود راضى نبودم خلقت من زور بود
من بايد خودم راضى باشم ؛ چرا من كه راضى نبودم مرا خلق كرد ؟
اين يك حرف بى جا و بىمورد است . موجودات نسبت به هر چه مالك باشند ، خداوند - به تعبير اميرالمؤمنين عليه السلام - أملَك از آنهاست . هر چه را به موجود داده و به تمليك او در آورده ، در حالى است كه خداوند خود املك است . در اين صورت در قبال مالكيت او « لَيْسَ فِى الدّارِ غَيْرُهُ دَيّارٌ » يعنى در عرض او مالكى وجود ندارد .
وقتى كه او مالك علىالاطلاق باشد و هيچ موجودى در عرض او هيچ حقى نداشته باشد ، آيا جاى سؤال هست كه كسى بگويد اين كار ظلم بود يا نبود ؟ اين است كه اگر با نظر دقيق بخواهيم توجه كنيم ، دربارهء خداوند فرض ظلم هم نمىشود ؛ يعنى يك كار را از آن جهت كه او مىكند چون در ملك خودش است ، بنابراين له تصرف فىما ملَك ، كيف شاء و بما شاء ، بل للّه الأمر جميعاً .
يك داستانى در تفسير الميزان هست كه آن را از تفسير روح المعانى نقل مىكند .
داستان خيلى جالبى است . اين داستان را در چاپ آخر عدل الهى آوردهام . مىگويد :
سيفالدّوله حَمْدانى كه از ملوك آل حمدان بود و در حدود موصل و آنجاها حكومت مىكرد ، مرد دانشدوست و ادبپرورى بود . اصولًا دربار حَمْدانيها دربار