معنى دارد .
جوانى كه از اول مى فهمد چه رشتهء تحصيلى را انتخاب كند و مىفهمد كه براى موفقيت در اين رشته از چه چيزهايى بايد استفاده كند ، در كارش حكيم است ، چون خودش و فعلش را بر نظام موجود تطبيق داده است . در واقع حكيم كسى است كه خودش را بر نظام موجود منطبق كند ، نظام را آنچنان كه هست كشف كند و فعل خودش را بر نظام موجود منطبق كند ؛ يعنى در واقع انسان فعل خودش را با فعل حق كه همين نظام موجود است تطبيق مىدهد . اين مىشود حكمت .
اما در مورد ذات حق تعالى ، در مرتبهء قبل از فعل او چيزى وجود ندارد كه حالا فعلش را بر آن اساس انجام دهد تا بشود حكمت . حكمت درمورد او يعنى اينكه اصلا فعل ، فعل او باشد . حكمت متأخر از فعل اوست نه مقدم بر فعل او . در مورد ما ، چيزى بر فعل ما مقدم است كه فعل ما بايد بر او منطبق شود . در مورد خدا ، چيزى بر فعل او مقدم نيست .
اين مثل مسألهء حق است كه قرآن هيچ وقت نمىگويد الحقُ مع اللّه ، بلكه مىگويد الحقُ من اللّه . در مورد حضرت على عليه السلام مىگوييم « الحق مع على » حق با على است ، چون حقى هست و از آن جهت كه على عليه السلام با آن حق منطبق است مىگوييم حق با على است و او را از اين جهت ستايش مىكنيم .
اما دربارهء خدا آيا درست است كه بگوييم حق با خداست ؟ اصلا قطع نظر از خدا چيزى وجود ندارد كه خدا بخواهد با او منطبق باشد تا حق با خدا باشد . حق از خداست . مثلا قرآن مىگويد : « قُلِ الْحَقُّ مِنْ رَبِّكُمْ » « 1 » و يا در جاى ديگر مىگويد خلقت و عالم حق است . اين بود اجمالى از بيان ايشان ، تا تفسير و بررسى آن را بعداً عرض كنم .
هامش
( 1 ) . كهف / 29 .