برداشت فلاسفهء غرب از حكمت خداوند
فلاسفهء غرب قهراً براى خدا چنين مطلبى را فكر كرده و درنظر گرفتهاند : وقتى كه خداوند خواست عالم را خلق كند ، از خلق عالم مقصدى داشته است ، اگر مقصدى نداشته باشد حكيم نيست . پس در واقع خلقت عالم براى رسيدن به يك مقصدى است . بنابراين بايد مقصدى يا مقصدهايى در كار باشد ، در خلقت آدم يا به طور كلى در خلقت هر شئ بايد مقصدى در كار باشد . همين سؤالى كه هميشه مطرح مىكنند و مىگويند : خدا براى چه اين را خلق كرد ؟ براى چه آن را خلق كرد ؟ اين يك سؤال خيلى عامى است كه در واقع همان مفهوم « حكمت » را مىخواهند توجيه كنند .
مىگويند كه خدا حكيم است و آن كه حكيم است كار را براى غايت و مقصدى انجام مىدهد . حالا خدا انسان را براى چه خلق كرده است ؟ زمين را براى چه خلق كرده است ، چه مقصدى در كار بوده است ؟ آيا بهترين مقصد همين بوده كه اينها را خلق كند ؟ آيا براى او يك جور ديگر هم ممكن بوده است ؟ در اينجا درمواردى مىگويند : حالا كه چنين مقصدى در كار است ، پس چرا فلان شئ خلق شده كه بر ضد آن مقصد است ؟ چرا بيمارى خلق شده ؟ اگر مقصود حيات انسان و كمال انسان است چرا بيمارى آفريده شده است كه بر ضد اين مقصد است ؟ پس مسأله به اين صورت طرح مىشود كه خدا بايد يك طرح ذهنى و يك طرح قبلى براى خلقت اشياء داشته باشد كه بر طبق آن طرح قبلى و طرح ذهنى اشياء را خلق كرده باشد . آن طرح هم بايد بر اساس انتخاب يك مقصد و براى رسيدن به يك هدف باشد و همه چيز هم بايد با آن مقصد متناسب باشد .
اين ، اساس فكر اينهاست كه بر اين اساس آمدهاند و اشكال كردهاند . حرفهاى هيوم هم بعد از اين است كه اصل مطلب را به همين شكل قبول كرده و در ذهنش غير از اين طرح چيزى نبوده است . بعد آمده و گفته است كه ببينيم آيا اين نظام موجود درعالم دلالت مىكند بر وجود يك ناظم حكيم يا نه ؟ بعد گفته است كه اصلا راه دلالت چيست ؟ و خود گفته است كه راه دلالت مقايسهاى است كه انسان ميان كار خودش و كار خدا برقرار مىكند و اين مقايسه صحيح نيست ؛ يعنى از نظر هيوم مبناى برهان نظم قياس گرفتن كار خدا با كار انسان است و اين قياس گرفتن صحيح نيست . تقريباً همهء حرف هيوم همين است .