او آمد اين مسألهء حكمت و عنايت را رد كرد . قهراً حرف او دو بخش دارد : يك بخش آن مربوط به همين مسألهء شرور است . او مطرح كرد كه اگر صانع ناظم حكيمى در عالم مىبود اينهمه شرور در عالم وجود نمىداشت .
يك قسمت ديگرش هم اين بود كه او كوشش كرد جنبههاى مثبت برهان نظم را بگيرد و آن جنبههاى مثبت را از دليل بودن بيندازد ، براى اينكه اگر اين جهت را بحث نمىكرد و از اعتبار نمىانداخت ، ممكن بود كه بگويند حالا اينجا در مسألهء شرور يك معمايى است و نمىدانيم رازش چيست ؛ يعنى ما از يك طرف در كار عالم آثار نظم را در كمال دقت مىبينيم به طورى كه نمىتوانيم جز اين توجيه كنيم كه صانع عالَم حكيم است ، و از طرف ديگر بعضى از چيزها هم ديده مىشود كه بر خلاف حكمت است و جوابى ندارد و غير قابل حل است . ممكن است كسى آثار نظم را بيشتر قبول كند و در مورد امور خلاف حكمت بگويد كه ما نمىدانيم راز آن چيست و نمىتوانيم آن را حل كنيم .
هيوم مىخواهد برعكس روش الهيون عمل كند . الهيون دليل بودن برهان نظم را قبول كردهاند و مسألهء شرور را به عنوان يك مشكل مطرح كرده و به حل آن پرداختند ، در حالى كه او مسألهء شرور را قبول مىكند و در صدد رد جنبههاى مثبت برهان نظم برمىآيد . من كه بيشتر دلم مىخواست بحث خير و شر را عنوان كنيم براى اين بود كه با توجه به حرفهاى اينها ، كه در كتابهاى ما به تفصيل نيامده است ، قضايا را بيان كنيم و آنها را حل كنيم . به همين جهت اگرچه مطلب كتاب دو سه ورق بيشتر نيست ، اما اگر برسيم كمى مفصلتر بحث كنيم بهتر است .
تفاوت حكمت در خداوند و حكمت در انسان
فرنگيها ، از هيوم گرفته تا غير هيوم ، عموماً طرحى براى برهان نظم ريختهاند كه ناظم بودن خداوند از قبيل ناظم بودن انسان و صانع بودن خداوند از قبيل صانع بودن انسان و حكيم بودن خداوند از قبيل حكيم بودن انسان فرض شده است ؛ چگونه ؟ به اين صورت كه الآن بيان مىكنيم . توجه كنيد كه روح مطلب در همين جاست . ببينيم