استاد : كما اينكه وجود داشتن خود خدا را با خود خدا مىفهميم ؛ يعنى اگر خدا نبود ما نبوديم و اگر ما نبوديم نمىفهميديم كه خدا يعنى چه . ولى در عين حال اين معنايش اين نيست كه پس دربارهء خداوند صفت « علت » صدق نمىكند . متكلمين مىگويند كه خدا را بايد فاعل ناميد نه علت . آنها مىگويند اگر گفتيم خداوند علت است ، لازمهء علت ايجاب كردن است و لازمهء ايجاب موجِب بودن است ، و از اينجا چنين نتيجه مىگيرند كه لازمهء موجِب بودن موجَب بودن است .
سؤال : اين كه مىگوييم هر متحركى محركى دارد ، قهراً بايد به جايى برسيم كه بگوييم اين متحرك بالذات است ؛ يا اينكه مطابق فرمودهء شما محركى باشد كه متحرك نباشد . اگر آن را متحرك بالذات هم بگيريم باز هم علت براى اين حادثها مىشود .
استاد : حالا اين بيان شما در مورد متحرك بالذات را دو جور مىتوانيم معنى كنيم : يكى به اين معنى كه حركت را قبول مىكند بدون اينكه حركت را از جايى بپذيرد . اين را مىگويند محال است . يك معناى ديگرى هم براى متحرك بالذات داريم و آن همان معنايى است كه ملاصدرا در حركت جوهريه گفته است .
- منظور من اين است كه متحرك باشد بدون اينكه محرك داشته باشد .
استاد : همين را مىگويند محال است و ثابت هم مىكنند و خيلى جدى هم مىگويند محال است . اين نظرياتى كه امروز در باب قانون جبر در حركت مىگويند ، فلاسفه رد نمىكنند .
سؤال : اينكه فرموديد هر حركت يك جنبهء ثابت دارد و يك جنبهء متغير ، [ چگونه آن حركتِ دائم از جنبهء متغير سبب ايجاد حادثات مىشود ؟ ] استاد : آن كه حركت مىكند يك جنبهء متغير دارد و دائماً وضع و نسبتش با عالم تغيير مىكند . مثلًا در يك لحظه خورشيد در يك جا و ماه در جاى ديگر و ستارهها
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 385
مساهمون: مرتضى مطهرى
ص٣٨٥