منزلهء جنس است براى اين امور مختلف الحقيقه ، پس بايد در فصل با يكديگر اختلاف داشته باشند ؛ در يك چيزى بايد با يكديگر اختلاف داشته باشند كه ما اسم آن چيز را « فصل » مىگذاريم . حالا آن چيزى كه مابهالاختلاف است ، يا در هر دو امر عدمى است ، يعنى ذات هر دو فقط وجوب وجود است ليس إلّا ، يا در هر دو امر وجودى است ، يا در يكى وجودى است و در ديگرى عدمى .
اگر در هر دو امر عدمى باشد ، پس چرا گفته مىشود كه اينها با يكديگر در حقيقت اختلاف دارند ؟ حقيقت اين وجوب وجود است ، حقيقت آن هم وجوب وجود است ؛ پس اينها در چيزى با هم اختلاف ندارند .
اگر يكى وجودى است و ديگرى عدمى ، بيان ديگرى دارد . آن وقت جوابش اين است كه اين شبيه به همان مثال دو خط مىشود . گفتيم كه يك خط نيممترى و يك خط يكمترى اختلافشان اين است كه آنچه خط نيممترى دارد خط يك مترى هم دارد ، [ ولى آنچه خط يكمترى اضافه بر نيممتر دارد خط نيممترى ندارد . ] فرقشان در نداشتن است ؛ آنچه كه يك مترى دارد ، نيممترى ندارد ، ولى هرچه كه نيممترى دارد ، يكمترى هم دارد . اين تقريباً از قبيل تشكيك مىشود . شيخ مىگويد : اگر از اين قبيل باشد ، [ اين سؤال را مطرح مىكنيم ] كه آيا آن واجبالوجودى كه وجه امتيازش امر عدمى است ، وقتى تحقق پيدا كرد وجوب وجود هم تحقق پيدا كرده است يا نه ؟ ناچار بايد گفت تحقق پيدا كرده است . پس آنچه كه در ديگرى زياده هست هيچ دخالتى در وجوب وجود ندارد .
چنان كه از خارج عرض كرديم ، عدمْ تحصلى ندارد ، مابازائى ندارد . اگر در يك چيزى امرى نيست و نبودِ آن صدق مىكند ، چنين نيست كه يك مابازاء داشته باشد .
وقتى مىگوييم زيد عمرو نيست ، زيد در زيد بودن خود يك خصوصيات وجودى دارد كه به آن ملاكها زيد بودنش هست . اما عمرو نبودن و بكر نبودن او چنين نيست .
آن نيستها نيازى به ملاك جداگانهاى از اين هستى ندارد ؛ [ والّا ] بايد در يك چيز ، غيرمتناهى معانى وجود داشته باشد ؛ چون در هر چيزى هستيهاى متناهى صادق است و نيستيهاى غيرمتناهى ؛ اگر بنا باشد كه اين نيستيها مابازاء داشته باشند ، بايد جنبههاى يك شئ متناهى ، غيرمتناهى باشد . در مقام مثال ، مثل اين است كه يك شخص كه امور دنيايى را به خود اختصاص داده است : فرش دارد ، ملك دارد ، اتومبيل دارد ، هواپيما دارد ، كشتى دارد ؛ مابازاء همه اينها در خارج چيزهايى
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 236
مساهمون: مرتضى مطهرى
ص٢٣٦